Tag Archives: مرد

ایده‌هایی مردانه برای خرید هدیه روز پدر و مرد




بالاخره بعد از مدت ها روز مرد و پدر نیز فرا رسید! در سال گذشته آقایان اعتراض داشتند که چرا هر ماه یک روز به روز زن، مادر و دختر اختصاص دارد، و آقایان و پسرها از این اعیاد بی نصیب هستند! اما امسال ۱۱ فروردین ۱۳۹۷ که روز ولادت حضرت علی (ع) است، می باشد.


قلم مرد بِه ز دولت اوست


هفته نامه کرگدن – احسان رضایی: این که ادارات بی در و پیکر امروزی با تعداد بیشتری کارمند از کل اجزای دولت سلجوقی، در اداره خودشان هم مشکل دارند، از نداشتن دید و برنامه مدون است.

معمولا وقتی لفظ بوروکراسی و دیوانسالاری به گوش ما می خورد، یا اداراتی می افتیم که هر روزی و ساعتی که به آن ها مراجعه کنی یک نفرشان نیست و آن دیگری هم از انجام دادن کارش معذور است و خلاصه یک مهر زدن ساده روی پرونده، حکم همان عشقی را پیدا می کند که خواجه حافظ شیرازی در مورد عشق و عاشقی گفته بود: اول آسان می نماید و بعدا می بینی «ولی افتاد مشکل ها». واقعیت امر این است که مشکل امروز از دیوان و دیوانسالاری نیست، که دیوان های اداری سالیان سال در این مملکت کار می کردند و انصافا هم خوب کار می کردند. اصلا لغت دیوان، یک کلمه پهلوی است به معنای جایی که تویش می نویسند. برای همین هم به دفتر شعر می گفتند دیوان و هم به ادارات دولتی که تویش پر از دفتر و دستک بود.

 

قلم مرد به ز دولت اوست 

دیوان های استیفا (معدل دارایی امروزی) و اشراف (معادل وزارت اطلاعات امروزی) و برید (معادل پست امروزی) و رسالت (جایی معادل دبیرخانه مرکزی دولت در امروز) تقریبا از اولین دولت های بعد از اسلام شکل گرفتند و در عصر سلجوقی به اوج رسیدند. امپراتوری بزرگی که توان آن را داشت تا دانشمندانی نظیر خیام و امام غزالی را در دل خود پرورش بدهد و فقط در یک شهر بغداد، ۳۰ مدرسه معادل دانشگاه های امروزی داشته باشد. فقط دانستن تعداد دانشمندها، فیلسوف ها، ادیب ها و تاریخ نویسانی که در این دوران به سر می بردند، باعث تعجب خواهد بود. در این دوره تعداد علما و حکما آن قدر زیاد بود که مولفان را به سمت دایره المعارف نویسی برد. ابن القفطی در «تاریخ الحکما» شرح حال ۴۱۴ فیلسوف و دانشمند را نوشته.

 

ابن ابی صعیبه زندگینامه ۴۰۰ پزشک را آورده. محمد عوفی دایره المعارفی از شرح حال ۳۰۰ شاعر فارسی دارد، بی آن که ذکری از عمر خیام به میان آورد. ابن خلکان در «وفیات الاعیان» شرح حال ۸۶۵ تن از بزرگان اسلام را آورده است. همین نگارش های بزرگ و تاریخ ساز محصول یک دستگاه دیوانی عریض و طویل بود که  مثل امروز کسی تویش معطل نمی شد. این دستگاه عریض و طویل یک امپراتوری ۹٫۳ میلیون کیلومترمربعی از حلب (در سوریه امروزی) تا کاشغر (در چین) را اداره می کرد، تقویمی را که دقیق ترین گاهشماری بشری است پدید می آورد، بیمه بازنشستگی داشته است و کلی چیز هیجان انگیز دیگر.

دیوان و دیوانسالاری که یکی است اما نتیجه فرق می کند. آن موقع مردی به اسم ابوعلی حسن بن علی طوسی وجود داشت که در تاریخ با دو لقبش «خواجه» و «نظام الملک» مشهور است. او می دانست این شبکه درهم و برهم چطور می تواند کار کند. خواجه نظام الملک فقط یک کتاب نوشته: «سیاستنامه». اهمیت این کتاب، علاوه بر ارزش تاریخی، به خاطر گستردگی موضوعات و محتوای آن است. «سیاستنامه» ۵۰ فصل دارد و در هر فصل یکی از امور مربوط به اداره کشور توضیح داده شده است. تنوع و گستردگی موضوعات خیلی جالب است. فصل ۱۴ کتاب به پیک های نامه رسان (برید)اختصاص دارد و فصل ۳۰ از این هم جزئی تر است و ترتیب ایستادن مقامات دولتی در دربار و نحوه چینش مطلوب از نظر نظام الملک را شرح می دهد.

 

این میزان دقت در جزییات، «سیاستنامه» را به اثری منحصر به فرد برای شناخت ساز و کار اداره دولت در ایران بعد از اسلام تبدیل می کند و مهم تر از آن یک نظریه سیاسی در دولتداری. درباره خواجه نظام الملک عبارت های ستایش آمیز و داستان های افسانه ای زیادی نقل شده است. حقش هم همین است. بالاخره او وزیر دو نفر از پادشاهان سلجوقی بود. ۲۹ سال وزارت کرد، یک امپراتوری را اداره کرد و دوره شکوهمند تمدن اسلامی را پدید آورد اما شاید یکی از مهم ترین دلایل عظمت نظام الملک همین باشد که او صاحب اندیشه سیاسی بود. می دانست مملکت را چطور باید اداره کرد و از هر اداره و دستگاهی دقیقا چه توقعاتی باید داشت و چه چیزهایی را نباید خواست.

 

این که ادارات بی در و پیکر امروزی با تعداد بیشتری کارمند از کل اجزای دولت سلجوقی، گاهی حتی در اداره خودشان هم مشکل دارند و آخر سال کسر بودجه بالا می آورند هم از همین است؛ از نداشتن دید و برنامه مدون. آن ها نمی دانند می خواهند چکار کنند و به کجا برسند. در عوض خواجه نظام الملک می دانست هر  جزئی از دولتش چه اهدافی دارد. این را از خواندن «سیاستنامه» با آن نثر شیرین خواجه می شود. فهمید. می گویند یک بار سلطان ملکشاه سلجوقی با خواجه درشتی کرده بود و داد و بیداد راه انداخته بود، خواجه در جواب فقط لحظه ای دست از نوشتن برداشته بود و قلم و دواتش را به شاه نشان داده بود و گفته بود: «دولت آن تاج به این دولت وابسته است.»


فحش‌های جنسی، دیگر زن و مرد نمی‌شناسد


هفته نامه کرگدن – شروین وکیلی: امروز رواج فحش های رکیک جنسی را در میان زنان و مردان کمابیش به یک اندازه می بینیم؛ این تحولی مهم است که نشانگر جا به جا شدن خطوط قرمز در جامعه است.

کینه نکشم چو عذرخواهی/ بل جرم به عذر درگذارم
پاک است ز فحش ها زبانم/ همچون ز حرام ها اِزارم
ناید شر و مکر درشمارم/ نه دوغ دروغ در تغارم

«ناصرخسرو»

آنچه در زبان پارسی ناسزا، توهین یا فحش خوانده می شود، بخشی مهم و جالب توجه از فرهنگ عمومی است که اغلب همچون امری زشت و ناپسند نادیده انگاشته می شود. یعنی موقعیت مرافعه آمیزی که بستر ظهور ناسزاست به همراه رکاکتی که در ساخت زبانی فحش ها وجود دارد، باعث شده اغلب جامعه شناسان و روان شناسان آن را به مثابه پدیداری حاشیه ای و فرعی قلمداد کنند و در مقام موضوعی پژوهشی به رسمیت نشناسند. ناسزا عبارت است از یک کنش تهاجمی زبانی که در جریان آن انگاره ای زشت و تصویری خوار و فروپایه از دیگری در حضور خودش بیان می شود؛ یعنی هنگام تحلیل فحش ها باید به این نکته دقت کرد که پیش از هر چیز با یک ساخت زبانی و پس از آن با یک کنش ارتباطی سر و کار داریم.

 

فحش های جنسی، دیگر زن و مرد نمی شناسد 

در هر ناسزا یک ترکیب زبانی معمولا رکیک و همواره ناپسند و خوار انگارانه وجود دارد که در زمینه ای اجتماعی و در جریان اندرکنش من و دیگری ابراز می شود. ناسزا و توهین از سوی دیگر با مفهوم انگاره و خودانگاره نیز ارتباط پیدا می کند؛ یعنی انگاره ای  از دیگری را که به شکل اغراق آمیزی ناپسند و زشت و خوار است صورتبندی می کند و از آن جا که این تصویر را در حضور وی ابراز می دارد، شکلی از خشونت زبانی محسوب می شود. ناسزا اغلب در جمع و در شرایطی که بیش از دو نفر حضور دارند (مثل دعوای دو نفر در خیابان یا در یک مهمانی) تولید می شود اما  گاه در کشمکش ها و گفت و گوهای دونفره هم (دعوای دو دوست در خلوت یا مرافعه های زناشویی) ممکن است تولید شود.

شکل خاصی از این رفتار را که در آن فرد زیر لب فحشی به دیگری می دهد اما دیگری آن را نمی شنود (مانند آنچه در زمان رانندگی از زبان رانندگان می شنویم) نمی توان ناسزاگویی واقعی دانست، چون دیگریِ آماج ناسزا آن را نمی شنود و باید به این شکل آن را نوعی پشت سرگویی یا خشونت کلامی غیرمستقیم دانست. اگر هنگام بروز این رفتار کسان دیگری حضور نداشته باشند، ناسزاگویی اغلب با صدایی آرام تر و زیرلب ابراز می شود و شکلی از گفت و گوی درونی است. ناسزاگویی مانند شعر و لطیفه امری جهانی است. در همه فرهنگ ها و همه دوران ها و همه زبان ها وجود داشته و دارد اما از سرزندگی جوک و والاتباری شعر محروم است و از این رو در عین رواج چشمگیرش، شکلی از گفتار ناپسند و ناشایست قلمداد می شود و برخلاف طنز و هجو و هزل که آمیختگی فحش با شعر یا جوک است، از نظر اخلاقی نکوهیده می شود.

این که کدام ساخت زبانی فحش تلقی شود تا حدود زیادی به بستر اجتماعی اش بستگی دارد. در برخی از فرهنگ ها که مثلا ایالات متحده نوپاتر و از نظر تاریخی تازه پا هستند، تعبیرهای جنسی و رکیک به سادگی در زبان به کار گرفته می شوند، بی آن که ناسزا محسوب شوند. در مقابل در برخی از فرهنگ های کهن از جمله ایران به کار بردن ضمیر دوم شخص مفرد (تو) به جای دوم شخص جمع (شما) گاه توهین آمیز است شکلی شدیدتر از همین الگو را در فرهنگ ژاپنی می بینیم که در آن به شکلی شگفت به کار بردن ضمیر اول شخص مفرد (من) در گفت و گوها می تواند مایه ناراحتی و احساس وهن باشد. در ایران زمین، از هزار سال پیش به این سو، واژه های فحش و ناسزا برای اشاره به این ساخت زبانی مورد استفاده قرار می گرفته اما پیش از آن بیشتر کلمه دشنام رواج داشته که امروز کاربردی ادبی پیدا کرده است.

 

واژه دشنام به خوبی تمام آنچه را که تا این جا گفتیم، خلاصه می کند. چون دو بخش آن یعنی دُش به معنای بد و ناسزاوار و نام به معنای برچسب و اسم، پیوند میان انگاره و زبان و خوارشماری را همزمان به خوبی بازنمایی می کند. در منابع تاریخی همه تمدن ها به فحش و ناسزاهای گوناگون اشاره شده و موقعیت هایی شرح داده شده است که در آن شخصیت های تاریخی نامدار در معرض ناسزا قرار گرفته اند یا زبان به فحش گشوده اند. پژوهش درباره این موارد و بستر اجتماعی و بافت معنایی ای که در آن فحش تولید و درک می شده است، خود می تواند موضوع تحقیقی مفصل و جذاب باشد اما کلیتی که از این منابع بر می آید آن است که فحش دادن و ناسزاگفتن در ایران زمین امری ناپسند دانسته می شده و با یکی از سجایای اخلاقی عام ایرانیان یعنی ادب در تضاد بوده است.

 

هرودوت و مورخان بعدی رومی به ادب نمایندگان ایران هنگام رویارویی با دشمنان سیاسی یا نظامی شان در دیدارهای دیپلماتیک یا میدان نبرد اشاره های فراوان دارند و آشکار است که از دورترین زمان ها هنجاری اخلاقی به نام ادب در ایران زمین وجود داشته و خوار شمردن دیگری با زبانی رکیک را ناخوش می داشته و آن را نوعی گناه می دانسته است. در حدی که در اوستا بندهایی چشمگیر هست که در آن به نام جانوران اشاره شده و گفته شده است که بدگویان این جانور را فلان مینامند، در حالی که نام اهورایی اش بهمان است. یعنی در آن هنگام هم مانند امروز از اسم جانوران در ترکیب های ناسزاگونه استفاده می شد و زرتشتیان آن را نتیجه زبانی اهریمنی می دانستند.

 

فحش های جنسی، دیگر زن و مرد نمی شناسد 

در دوران پس از اسلام هم توهین و ناسزا کاری عبث و زشت و نکوهیده قلمداد می شد. بسیاری از شاعران حتی هجوگویی را که شکلی هنرمندانه و ادیبانه از توهین است، طرد کرده اند و آن را در شأن خویش ندانسته اند. عفت کلام فردوسی در سراسر شاهنامه مثال زدنی است. در حالی که این متنی حماسی است و به درگیری و کشمکش جنگاورانی دشمن خو مربوط می شود و برخلاف حماسه های سایر تمدن ها حجم چشمگیری از گفت و گوهای میان پهلوانان هماورد و رجزهایشان را هم در بر می گیرد، بی آن که کوچک ترین سخن رکیک یا دشنام زشتی در آن راه یافته باشد. کمی پس از فردوسی، سنایی نیز از این رو به خود می بالد که:

«هرگز ندیده و نشینده این کسی ز من/ کردار ناستوده و گفتار ناسزا// این فخر بس مرا که ندیدست هیچ کس/ در نثر من مذمت و در نظم من هجا»

این سنت دوری گزینی شاعران از توهین و دشنام تا روزگار ما ادامه داشته است. چنان که ملک الشعرای بهار، از بزرگ ترین شاعران معاصر پارسی گو، می گوید:

«نیستم من دریغ مردِ هجا// گرچه باشد هجا به وقت، به جا// مفت خواهند جست از دستم/ که بدین تیر نگرود شستم»

و جایی هم که بعد از دعوایی با نایب التولیه استان قدس مشهد او را هجو می کند، سخن خود را با این عبارت آغاز می کند و از خودش سلب مسئولیت می کند:

«خود سراپا جوهر هجوید و بهر هجو خویش/ زین خریت ها به دست خلق مضمون داده اید.»

در عین حال شاعرانی هم داشته ایم که فحاش و پرخاشگر بوده و به هجوگویی خود می بالیده اند. مشهورتر از همه در این میان سوزنی سمرقندی است که به خاطر گزنده بودن ناسزاهای نهفته در شعرهایش به او لقب سوزنی داده بودند. هجوهای تندی که او از سنایی غزنوی کرده مشهور است و جالب این که سنایی در جایی فحش گویی را از شأن خود بیرون می داند و بعد در پاسخ به او هجویه هایی سروده که در رکاکت و پرخاشگری با اصل اشعار سوزنی کوس برابری می زنند. نمونه دیگر حکیم شفایی کاشانی (۹۶۷-۱۰۰۶ ه.ش) است که هجوگویی و توهین در لفاف شعر را تنها سلاح شاعران می داند:

«اما چو رفت بی ادبی ها ز حد برون/ تادیب خصم واجب شرعیست گاه گاه// هر کس ز خصم کینه به نوعی دگر کشد/ مژگان به گریه لب به دعا خسرو از سپاه// دستش به انتقام دگر چون نمی رسد/ شاعر به تیغ تیز زبان می برد پناه»

و همو در جایی دیگر به قدرت خود در هجوگویی می بالد و آن را ماهیت خویش می داند:

«رسم هجا چو لازم ماهیت من است/ چو کهربا کزو نتوان شست جذب کاه»

 
با این زمینه، این نکته که امروز نیز مردمان به هم ناسزا می گویند امری غریب و دور از ذهن نیست. هر چند چنین می نماید به دنبال زیر و زبر شدن لایه بندی اجتماعی ایران، به ویژه طی دهه های گذشته، بخش هایی از قید و بندهای حاکم بر زبان فرهیختگان و مشاهیر برداشته شده باشد. این امر به ویژه در میان دولتمردان نمود یافته است، در حدی که گاه گفتارهایی ناسنجیده و ناسزاهایی خطاب به رقیبان سیاسی بر زبان دولتمردان جاری می شود که پیش از این سابقه نداشته است. احتمالا رواج چشمگیر ناسزاگویی در میان نسل جوان به این محو شدن حد و مرزها مربوط باشد. در غیاب داده های آماری دقیق و پیمایش های علمی معتبر تنها می توان به مشاهده عینی و موضعی بسنده کرد و در این حد حکم کرد که سه الگوی طی دهه های گذشته درباره الگوی ناسزاگویی ایرانیان (یا دست کم مردم تهران) نمایان است:

 

نخست آن که سن ناسزاگویی به شدت پایین آمده است. یعنی به کار بردن کلمات رکیک و استفاده از فحش هایی که ویژه بزرگسالان بود، نخست در میان جوانان و نوجوانان و حالا در میان کودکان نیز رایج شده است. دومین الگو آن است که ساختار جنسیتی فحش دادن فرو پاشیده است. تا چند دهه پیش فحش هایی که محتوای جنسی داشتند مردانه و ناسزاهای وابسته به ساخت شخصیتی (مثل بی شعور یا بی شرف) زنانه محسوب می شدند. فحش های مربوط به لوله گوارش هم اغلب از سوی هم زنان و هم مردان به کار گرفته می شوند. در دهه های گذشته حرکتی به سوی رواج بیشتر فحش های جنسی و غلبه شان بر گفتمان ناسزاگویانه را می بینیم و به همین شکل چنین می نماید که فحش های مربوط به شخصیت و اخلاق کم کم منسوخ می شوند و با خروج از دایره توهین های برخورنده به بخشی از گفتارهای طنزآمیز و شوخی ها تبدیل شده اند.

 

 فحش های جنسی، دیگر زن و مرد نمی شناسد

نکته شگفت این است که رواج فحش های رکیک جنسی را در میان زنان و مردان کمابیش به یک اندازه می بینیم و این تحولی مهم است که نشانگر جا به جا شدن خطوط قرمز گفتمانی و تابوهای جنسی در جامعه است. سومین الگوی جالب توجه آن است که فحش ها و ناسزاهایی که بسیاری شان رکیک هم هستند، در گفت و گوهای دوستانه بیشتر به کار گرفته می شوند. استفاده از ناسزا در مقام تحبیب البته در زبان پارسی رواج دارد اما در گذشته تنها درباره برخی از فحش ها که کمابیش ادیبانه اند (مثل پدرسوخته یا لندهور) رواج داشت و بیان فحش هایی با محتوای جنسی همواره به موقعیت های مرافعه آمیز و گرماگرم دعواها محدود می شد.

 
هر سه الگوی یادشده ساختی مشترک دارند و به زیر و رو شدن نظم های اجتماعی و مخدوش شدن حد و مرز حریم های شخصی و ابهام در مرزبندی های اجتماعی مربوط می شوند. این هموار شدن شکاف های اجتماعی میان نوجوانان و بزرگسالان یا نشت گفتمان در فضای مردان و زنان قاعدتا پیامد سه انقلاب اجتماعی عمیقی- انقلاب سفید محمدرضا شاه، انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ و انقلاب رسانه ای دهه هشتاد- است که جامعه ایرانی طی نیم قرن گذشته از سر  گذرانده است. انقلاب هایی که نخست مرزبندی میان شهر و روستا را دگرگون ساخت و بعد را فرو ریختن مرزهای طبقاتی و قالب های سنتی زندگی شهری و بازتعریف مفهوم ارتباط انسانی در فضاهای مجازی تجربه زیسته ای به کلی متفاوت با دوران های پیشین را رقم زد.

 

دگردیسی الگوی ناسزاگویی مردمان مانند تحول در هر عنصر گفتمانی دیگری شایسته پژوهش و بررسی است و در این زمینه هم در ایران و هم در سطح جهانی کاری جدی انجام نشده و همه پژوهش ها محدود و جسته و گریخته بوده اند. پژوهش درباره محتوا ناسزاهای جاری در یک جامعه می تواند تا حدودی گرانیگاه های صورتبندی خودانگاره و انگاره در میان مردم را نشان دهد و فاش سازد که مردمان خود را چگونه می نگرند و چه صفت ها و ویژگی هایی را نقطه ضعف و مایه شرمساری می دانند. فحش در ضمن گفتاری است که در زمان خشم بیان می شود و برانگیختن خشم را هم آماج می کند. به همان ترتیبی که جوک و لطیفه و شوخی با خنده و شادمانی نسبت دارند، فحش گویی با خشم همنشین است.

 

از این رو با تحلیل فحش ها می توان رمزگان خشم و گفتمان های سازمان دهنده خشم در یک جامعه را دریافت. به همان ترتیبی که با وارسی موقعیت های اجتماعی که مردمان به هم فحش می دهند، می توان به جغرافیایی فرهنگی از جریان یافتن حس خشم پی برد. علاوه بر وضعیت موجود و عینی فحش گویی در یک جامعه، بررسی الگوی تحول آن و مسیر تکاملی اش هم بسیار آموزنده و کارگشاست. الگوهای سه گانه ای که پیشنهاد شد به ویژه از این رو اهمیت دارد که جوش خوردن لبه های گروه هایی اجتماعی را نشان می دهد که تا پیش از این با شکاف هایی جامعه شناسانه از خم جدا می شده اند و گفتمان هایی متفاوت و واگرا را در خود حمل می کرده اند. مهم ترین این لبه های درهم دوخته شده چنان که گفتیم به مرز میان زنان و مردان و کودکان و بزرگسالان مربوط می شود و باید مرزهای زمانی- مکانی را هم بدان افزود.

این جوش خوردگی اخیر به انقلاب رسانه ای دهه های گذشته مربوط می شود که الگویی یکسره نوظهور از تبادل ناسزا و فحش را ممکن ساخته است. آن هم شیوه ای کتبی است که با ارسال پیام در تلگرام و فیسبوک ممکن می شود و چون ممکن است در فضایی عمومی مثل گروه های مجازی مخابره شود، دقیقا همان کارکرد فحش های سنتی را دارد. با این تفاوت که مرزهای زمانی و مکانی را در هم می ریزد. یعنی گیرنده فحش همزمان با فرستنده آن را دریافت نمی کند و گاه فاصله زمانی چشمگیری در این میان دهان می گشاید. ناهمزمانی دیده/ خوانده/ فهمیده شدن فحش از سوی تماشاچیان هم ویژگی شگفت دیگری است که در این شیوه از ناسزاگویی می بینیم.

 

ویژگی غریب دیگر این است که گوینده و شنونده فحش اغلب فاصله مکانی چشمگیری با هم دارند. ظهور رسانه های نوین الکترونیکی و پیدایش شبکه های مجازی باعث شده کسی بتواند به کسی دیگر که گاه هزاران کیلومتر با او فاصله دارد فحش بدهد و طرف چند روز بعد این فحش را ببیند و دریافت کند و تماشاچیان دیگر هر یک در زمان و موقعیتی جداگانه به آن برخورد کنند و از آن آگاه شوند. این با یکی از ویژگی های بنیادین ناسزاگویی که همزمانی و هم مکانی است ناسازگار است و فحش گویی را از بستر اجتماعی مرسومش- که دعوا و مرافعه رویارو باشد- خارج می کند. به همین خاطر پیوند میان فحش و خشم در شبکه های مجازی تا حدودی سست شده است و فحش گویی با سنجیدگی و سلطه بیشتر بر زبان و محتوا انجام می گیرد.


مرد عنکبوتی ایران را بشناسید


مجله مهر: علیرضا زمانی جانورشناس جوانی است که این روزها تلاش و مطالعه‌اش را صرف عنکبوت‌های ایران و جهان کرده است. کسی که فکر می‌کند این موجودات کوچک و ترسناک از لازمه‌های به‌شدت ضروری جهان طبیعت اند. اگر اشتباه نکرده باشیم نقل این حکایت درباره«انیشتین» صدق می‌کند کسی که همگی او را به عنوان سرشناس‌ترین فیزیکدان تاریخ در دنیا می‌شناسیم. ماجرای این  حکایت به زمانی برمی‌گردد که از صاحب این عنوان پرطمطراق در دنیا این سؤال را می‌پرسند:

 

اگر زندگی انیشتین به فیزیک ختم نمی‌شد سراغ چه حرفه‌ای می‌رفت؟ً پرسشی که انیشتین هم در جوابش گفته بود:  پینه‌دوز! حتماً پینه‌دوز می‌­شدم و به همه قول می‌دادم، انقدر پینه‌دوز قابلی باشم که شهرت انیشتین پینه‌دوز هم به پای شهرت انیشتین فیزیکدان می‌رسید. داستان این گزارش ما هم دقیقاً به همین موضوع برمی‌گردد ماجرای آدم‌هایی که «موفقیت شغلی» را نه با کلیشه‌های منطقی و غیرمنطقی آدم‌های دور و اطراف که با «علاقه» خودشان قواره می‌کنند و تصمیم می‌گیرند سراغ هدف‌های بکر بروند و مسیرهای دست نخورده‌ای را انتخاب کنند که تا به حال کسی لذت قدم گذاشتن در آن‌ها را تجربه نکرده باشد. آدم‌هایی که کاشف اتفاقات‌اند و فاتح مسیرهای تازه.

 

 مرد عنکبوتی ایران را بشناسید
علیرضا زمانی یکی از همین آدم‌هاست. جوان ۲۴ ساله‌ای که سراغ جانورشناسی  و در نهایت «عنکبوت شناسی» رفته است. این موجودات کوچک و به ظاهر ترسناک برای ما، از نظر علیرضا زمانی یکی از مفیدترین موجودات روزی زمین‌اند که بودن‌شان از ضرورت‌های مهم جهان طبیعت محسوب می‌شود. چند روز پیش مهمان او بودم؛ کسی که موفقیت، آینده و آرزوهای نوجوانی‌اش را در یک‌چیز پیدا کرده: عنکبوت!

بزم هیولاهای ریز نقش با چاشنی مطالعه

مثل خیلی‌های دیگر تصورمان از محل مطالعه و نگهداری  عنکبوت‌ها یک فضای آزمایشگاهی عجیب‌ و غریب است. جایی با انواع و اقسام قفس‌های کوچک و بزرگ که قرار است با نهایت وسواس و احتیاط به بررسی این هیولاهای ریزنقش بپردازد؛ اما همین که خودمان را به محل مصاحبه با علیرضا زمانی می‌رسانیم همه چیز  رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرد و دیگر اثری از پیش‌فرض‌های فانتزی قبل نیست.

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

بزم عنکبوت‌ها و مطالعات علمی دانشمند جوان همه در اتاق کوچک علیرضا زمانی اتفاق می‌افتد.  محیط کوچکی که به محض پا گذاشتن در آن وارد قلمرو عنکبوت‌ها می‌شوید. از نمونه‌های پلاستیکی و عروسکی گرفته تا  نمونه‌های واقعی، موجوداتی که در جعبه‌های کوچک و بزرگ  و در طبقه‌بندی‌های خطرناک و غیرخطرناک درست کنار تخت خواب صاحب‌شان، قرار است با هم یک همزیستی مسالمت‌آمیز  داشته باشند.

یک همزیستی مسالمت آمیز با حشرات

محدوده اتاق علیرضا فقط به حکمرانی عنکبوت‌ها ختم نمی‌شود طوری که می‌شود حضور چشمگیر مجسمه‌های کوچک و بزرگ کرگدن‌ها را هم احساس کرد و لابه‌لای معرفی انواع و اقسام عنکبوت از ملاقات سوسک‌ها، سوسری‌ها و عقرب‌های زنده هم مشعوف شد.اولین سؤال‌مان به طور طبیعی در مورد واکنش اهل خانه و همسایه‌هاست؛ پرسش هیجان‌انگیزی که آقای زمانی در نهایت خونسردی و سادگی به آن پاسخ می‌دهد: «خانواده؟ با این موضوع کنار آمده‌اند و مشکلی ندارند؛

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

اما از همسایه‌ها کسی نمی‌داند که من در اتاق از این موجودات نگهداری می‌کنم» اتاقی که برای او محل استراحت و مطالعه است اما برای ما که شاید در زندگی روزمره‌مان از کشتن یک سوسری معمولی هم عاجزیم و می‌ترسیم، حکم اتاق وحشتی را دارد که عنکبوت‌ها و عقرب‌ها از اقصی نقاط ایران با صلح و آرامش در آن زندگی می‌کنند.

نقطه شروع؛ملاقات با منزوی مدیترانه ای بود

از زمانی که به یاد می‌آورد به حیوانات و به موجودات زنده علاقه داشته است اما به عنکبوت‌ها بیشتر، تا جایی که خودش می‌گوید در دست‌نوشته‌های دوره بچگی‌اش هم می‌شود رد پای پیدا کردن عنکبوت‌ها و نگهداری از آن‌ها را پیدا کرد. اما یک اتفاق به طور کلی مسیر زندگی او را در جانورشناسی و عنکبوت شناسی تغییر می‌دهد آن هم پیدا کردن «عنکبوت منزوی مدیترانه‌ای» در حیاط خانه علیرضا است: « در دوره دبیرستان با مستندهای یک عنکبوت‌­شناس کانادایی  به نام «ریک وست»آشنا شدم که در جنگل‌های امریکای مرکزی به دنبال عنکبوت‌های بزرگ جثه می‌گشت.

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

من از آن زمان تصمیم گرفتم عنکبوت شناس شوم. مطالعات پایه‌ای هم درباره عنکبوت‌ها داشتم تا اینکه عنکبوت منزوی مدیترانه‌ای را در حیاط خانه‌مان پیدا کردم.  با توجه به اطلاعاتم می‌دانستم عنکبوت خطرناکی است؛ بعد از یک تحقیق متوجه شدم که برای این‌گونه از ایران هیچ گزارشی ارائه نشده؛ برای همین، این موضوع برای من انگیزه‌ای شد تا وارد رشته‌­ی زیست‌شناسی در دانشگاه تهران شوم، و نهایتاً آن‌گونه را برای نخستین بار از ایران گزارش کردم .بعد از این اتفاق می‌شود گفت که به نوعی زندگی من تغییر کرد.»

افتخار آشنایی با بیوه اروپایی، خشایار شا و میرشکار رامبد جوان

 «تارانتولای رز شیلی» از امریکای جنوبی، «بیوه اروپایی»، «منزوی مدیترانه‌ای»، «عنکبوت میرشکار خشایارشا»، «عنکبوت تور چادری فردوسی»، «عنکبوت گرگی آراگوگ»، «عنکبوت تورقیفی غارزی زمانی» و «عنکبوت میرشکار رامبد جوان»! همه و همه اسامی عنکبوت‌هایی است که در اتاق علیرضا زمانی افتخار آشنایی با آن‌ها را پیدا می‌کنیم؛ نام‌هایی که هرکدام ثبت جهانی شده‌اند. آن‌ها بنا به ظاهر و زیستگاهی که در آن زندگی می‌کنند نامگذاری شده‌اند و پشت هر اسم تعریف و فلسفه مخصوص به خودش وجود دارد. مثلاً «میرشکار خشایارشا» اسم عنکبوتی است که یک عنکبوت شناس به احترام تاریخ ایران آن را انتخاب کرده است یا بنا به توضیحات عنکبوت شناس جوان ما «بیوه اروپایی» یک نمونه خطرناک به حساب می‌آید؛

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

این‌گونه از عنکبوت موقع جفت‌گیری جفت نر خودش را می‌خورد و عنکبوت نر هم تلاش می‌کند تا از آن تغذیه کند برای همین او را با این اسم صدا می‌کنند. یا در جایی دیگر علیرضا زمانی درباره فلسفه اسم یکی دیگر از عنکبوت‌ها این طور توضیح می‌دهد.« منزوی مدیترانه‌ای عنکبوت خطرناکی است، به گونه‌ای که زهر آن  می‌تواند باعث تخریب گلبول‌های قرمز، نارسایی کلیوی و حتی مرگ شود. اما خوب است بدانید که به این خاطر به این عنکبوت منزوی مدیترانه‌ای می‌گویند چون اگر کاری به کارش نداشته باشیم او هم کاری به کارمان ندارد. معمولاً هم در انباری‌ها وجاهای تاریک زندگی می‌کند.»

عنکبوت «غارزی زمانی» را به نامم ثبت کردند

 در کنار این اسم‌های جالب و بعضاً عجیب‌وغریب سراغ عنکبوت‌هایی می‌رویم که خود آقای زمانی آن‌ها را شناسایی کرده است و بعد با نام‌هایی که انتخاب کرده آن‌ها را به ثبت رسانده است. « ما وقتی گونه‌ای را توصیف می‌کنیم باید در یک مقاله‌­ی علمی مفصل آن  را معرفی کنیم. این مقاله، مورد داوری قرار می‌گیرد، منتشر می‌شود و در نهایت گونه‌های جدید به این طریق به ثبت می‌رسند. مثلاً ما گونه‌ای را به نام فردوسی نامگذاری کردیم یا اسم یکی دیگر را رامبد جوان گذاشتیم؛

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

یا “عنکبوت گرگی آراگوگ”  از خانواده عنکبوت‌های گرگی گونه‌ای است که فقط در ایران و در کرمان یافت می‌شود. این عنکبوت چون  شبیه به عنکبوت فیلم‌های هری‌پاتر بود این نام را برایش انتخاب کردیم. عنکبوت غارزی زمانی عنکبوتی است که توسط دو عنکبوت‌شناس روس به اسم خودم ثبت شده، یا عنکبوت درزباف خلیج‌فارس که شخصاً آن را پیدا کردم و فقط و فقط هم نمونه‌اش در ایران یافت می‌شود.»

کشف۳۰گونه جدید بدون هیچ حمایتی

 

  رضا زمانی ۳۰ گونه جدید از عنکبوت‌ها را پیدا کرده است و حدود ۲۰۰ گونه را در ایران برای اولین بار گزارش کرده است. کاری که لازمه‌اش سفرهای نمونه‌برداری، تحقیقات و مطالعات زیاد است. اما موضوع قابل توجه اینجاست که او می‌گوید برای هیچ‌کدام از این مطالعات و تحقیقات از هیچ کمک یا حمایتی درکشور برخوردار نیست. «ما برای کشف و پیدا کردن این‌گونه ها هیچ حمایت مالی‌ای نداریم و همه این‌ها با هزینه شخصی است»

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 
من نویسنده اولین کتاب عنکبوتیان ایران هستم

به دنبال حرف‌های این عنکبوت شناس جوان درباره نبود حمایت‌های مالی و از طرفی خرج و مخارج هزینه‌های مطالعاتی، مهم‌ترین سؤالی که برایمان پیش می‌آید اوضاع اقتصادی و شغلی آدم‌های هم رشته اوست؛ کسی که به قول خودش جوان‌ترین ایرانی‌ای است که در ایران یک گونه را توصیف کرده و  نویسنده اولین کتاب عنکبوتیان خاورمیانه به حساب می‌آید.

 

 مرد عنکبوتی ایران را بشناسید

 

«جانورشناس‌ها در ایران غالباً اوضاع خوبی ندارند، چون ورود به این رشته‌ها در کشور ما عموماً با علاقه نیست و در نتیجه به دستاورد خوبی هم منجر نمی‌شود، و نهایتاً  وضعیت مطالعاتی کماکان ضعیف باقی می‌ماند. خیلی از دوستانم از ایران رفته‌اند اما من شخصاً ترجیح می‌دهم عنکبوت‌های ایران را مورد مطالعه قرار دهم. شغل اصلی‌ای که برای جانورشناسی در ایران  وجود دارد این است که پس از اخذ مدرک دکتری وارد مؤسسات تحقیقاتی و دانشگاه‌ها شوند یا در سازمان محیط زیست و کشاورزی کار کنند؛ قبل از آن  هم  می‌توانند تدریس  کنند یا شناسایی نمونه انجام دهند.»

عنکبوت را با رطیل اشتباه نگیرید

اما میان حرف‌های علیرضا زمانی می‌شود حرف‌های جالبی درباره عنکبوت‌ها پیدا کرد، مثل اینکه تا به امروز بیش از ۴۸ هزار گونه عنکبوت روی کره زمین شناسایی شده و از این تعداد فقط حدود ۱۲۰ گونه هستند که زهر ندارند. یا اینکه همه عنکبوت‌ها پرزهای خارش زا ندارند. این پرزها  فقط مختص برخی گونه‌های یک خانواده در قاره امریکاست که در ایران به اشتباه به آن‌ها رطیل هم گفته می‌شود. این در حالی است که رطیل‌ها بر خلاف تصور عموم اصلاً غده زهر ندارند.« من یکی از رسالت‌های خودم را این می‌دانم که سعی کنم نگاه منفی افراد را نسبت به عنکبوت‌ها تغییر دهم. ترسی که همه ما داریم شاید برای این است که فکر می‌کنیم  همه این عنکبوت‌ها برای ما خطرناک هستند؛

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

اما واقعیت اینجاست اگر ما با احترام با آن‌ها رفتار کنیم آن‌ها هم با ما با احترام برخورد می‌کنند. عنکبوت‌ها مهم‌ترین کنترلگر جمعیت انبوه حشرات هستند. اگر حذف شوند شاید ظرف چند روز به قدری جمعیت حشرات زیاد شوند که منابع غذایی خود ما را از بین ببرند. وجودشان شگفت‌انگیز است چون هرگونه عنکبوت ترکیب زهر منحصر به فرد خودش را دارد که می‌تواند در درمان بیماری‌ها مؤثر باشد؛ برای همین هم باید از آن‌ها محافظت کنیم.  چون هرگونه‌ای که وجود دارد یک ارزش زیستی  هم  دارد که نباید در اثر کنش‌های بشر از بین برود، اگر هم قرار به منقرض شدن است باید به شکل طبیعی منقرض شود نه به خاطر فعالیت‌های بشر.»

پیش به سوی عنوان«پدر عنکبوت شناسی ایران»

 از او می‌پرسیم که در ایران عنوانی به نام «پدر علم عنکبوت شناسی ایران»داریم؟ او در جواب‌مان می‌گوید نه! برای همین هم می‌خواهیم تا برای‌مان از افق‌های دور و درازش بگوید:«صحبت‌های مختلفی درباره آینده کاری وجود دارد. من اعتقاد دارم شما اگر تلاش کنید که در هر کار بهترین باشید آن کار برای شما بهترین شغل خواهد بود. من خودم ترجیح می‌دهم درآمد کمتری نسبت به یک دندانپزشک داشته باشم ولی جوری زندگی کنم که کار و تفریحم یکی باشد.

 

مرد عنکبوتی ایران را بشناسید 

 

این طوری زندگی هیجان انگیزتر است. من  دوست دارم حداقل یک نفر در نسل آینده تحت تأثیر من عنکبوت شناس شود.  راستش را بخواهید در  یک دور نمای ۲۰ ساله دلم می‌خواهد به مرحله‌ای برسم که بگویم من ۹۵ درصد عنکبوت‌های ایران را شناسایی کرده و نقشه پراکنش‌شان را تهیه‌کرده، یک اطلس تهیه کنم تا  دست آخر اقدامی برای گونه‌های در حال انقراض انجام دهم.»

 

 مرد عنکبوتی ایران را بشناسید


خدمات نظافت منزل؛ از لیسانسه تا مرد ۶۰ ساله!


روزنامه آسمان آبی – ترانه ترجمان: «صدای زنگ تلفن از اول اسفندماه قطع نمی‌شود. مدام تماس می‌گیرند و دنبال کارگر مطمئن هستند. دم عید که می‌شود کارگرهای بیشتری را استخدام می‌کنیم. البته تنها برای یک ماه؛ چراکه اکثرشان ۲۹ اسفند برمی‌گردند شهرشان تا سال‌تحویل کنار خانواده‌هایشان باشند.» این‌ها را مدیر یکی از دفاتر خدماتی نظافت منزل می‌گوید. کسی که هشت سال است این دفتر را تاسیس کرده و در تمام این سال‌ها با کارگران در ارتباط است و تمام ریزودرشت مشکلاتشان را می‌داند.

احمد امیری می‌گوید: «وقتی با دفتر تماس می‌گیرند بیشتر دنبال کارگر مطمئن هستند. متاسفانه به کارگرها، چون از قشر پایین جامعه‌اند، خیلی‌ زود تهمت می‌زنند. کافی است در خانه‌ای چیزی گم شود. اولین کسانی که مورد بدگمانی واقع می‌شوند همین کارگرها هستند که آمده‌اند خانه‌ای را تمیز کنند. در این سال‌ها از این شکایت‌ها کم نداشته‌ایم که البته در اکثر مواقع هم تهمت بوده و مشخص شده است کارگران کاری نکرده‌اند. ما به‌سادگی کارگری را نمی‌پذیریم. معمولا درباره‌شان تحقیق می‌کنیم و ضمانت هم می‌گیریم. برای ما مهم‌ترین مسئله این است کسی که برای کار به دفتر می‌آید معتاد نباشد. در این مورد بسیار جدی هستیم، چون کسانی که استخدام می‌شوند وارد خانه و زندگی دیگران خواهند شد.»

از مرد 60ساله تا لیسانسه، بیکار

کارگران شب عید که معمولا از شهرستان می‌آیند، ممکن است در روستای خودشان برووبیایی داشته باشند. خیلی‌هایشان کشاورزند یا مغازه کوچکی دارند، اما برای درآمد بیشتر راهی شهرهای بزرگ می‌شوند. خیلی‌هایشان می‌گویند در ماه اسفند به‌اندازه یک سالشان درآمد کسب می‌کنند و همین پایتخت را در نظرشان به گنج بزرگی شبیه کرده است. آن‌ها که دنبال پول بیشترند معمولا شماره‌شان را به صاحبخانه می‌دهند تا سال بعد مستقیم با خودش هماهنگ کنند. این‌طوری درصدی هم به شرکت نمی‌دهند و تمام پول به خودشان می‌رسد. این جمله‌ها را مدیر دفتر خدماتی هم تایید می‌کند و می‌گوید: «این کار را خیلی‌ها انجام می‌دهند و ما هم معمولا مقاومتی نمی‌کنیم. به ‌هر حال شب عید آن‌قدر مشتری هست که کم شدن چند کارگر و مشتری تا سال آینده اذیتمان نکند.

ضمن این‌که شرکت برای مشتری‌ها ضمانت به حساب می‌آید که خیلی‌ها حاضر نیستند کارگری را بدون آن به خانه بیاورند. کارگران شب عید از هر قشری هستند. خانم‌های جوان بیشتر کارگر خانم می‌خواهند، چون معمولا موقع خانه‌تکانی تنها هستند. اما آن‌ها که روزهای تعطیل را برای تمیز کردن خانه برمی‌گزینند، معمولا از کارگرهای مرد استقبال می‌کنند که دیرتر خسته می‌شوند. ما بیشتر جوان‌ها را استخدام می‌کنیم که نیروی جوانی داشته باشند، اما به‌ هر حال هستند کسانی که سن‌وسالی از آن‌ها گذشته، اما تقاضای کار می‌کنند. ما با همه راه می‌آییم. نیاز به پول اولین علت مراجعه افراد به ماست. مرد ۶۰ساله هم نیاز به کار دارد و ما نمی‌توانیم او را ناامید کنیم. این‌جا حتی لیسانسه بیکار هم داشته‌ایم.

برای این‌که شب عید پولی داشته باشد و دست جلوی خانواده‌اش دراز نکند به این‌جا آمده است.» این‌ها همه حرف‌های احمد امیری است. کسی که از بیرون ماجرا را می‌بیند. برای او زنگ‌های تلفنی که از آخرین روزهای بهمن‌ماه شروع می‌شود نشان‌دهنده پول بیشتر است، اما کارگرها طور دیگری به ماجرا نگاه می‌کنند. آن‌ها وارد خانه‌ها می‌شوند؛ خانه‌های شمال شهر، غرب و شرق. تنها فرقی که می‌بینند در متراژ خانه‌هاست و اسباب و اثاثیه‌ای که می‌تواند لاکچری باشد. آن‌ها تنها یک روز در این خانه‌ها کار می‌کنند و از فردا همه ‌چیز فراموش می‌شود.

این میان شاید تنها خاطره رفتارهاست که باقی می‌ماند؛ برخوردهایی که خیلی وقت‌ها خوب نیست. از تهمت‌ها گرفته تا تحویل دادن لباس‌های کهنه‌ای که شاید دورریختنی باشد. یکی از کارگرها که از سبزوار آمده می‌گوید: «در خانه گاهی چیزهایی به ما می‌دهند که ما همان‌ها را دم در دور می‌اندازیم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنند هر چیزی را می‌توانند به ما بدهند و ما هم باید استقبال کنیم.» از این قصه‌ها زیاد است و این پرونده روایت کسانی است که با کارگران زحمتکش شب عید گپی کوتاه زده‌اند.

این خرقه که من دارم…

احسان حسینی‌نسب: گفت: «از بیکاری به تنگ اومده‌م.» گفتم: «راست می‌گی. بیکاری خیلی بده.» گفت: «روم نمی‌شه جلوی بابا و مامانم دست دراز کنم و پول توجیبی بگیرم ازشون، با بیست‌وهفت سال سن.» گفتم: «آره. خیلی بده آدم تو این سن‌وسال دستش جلوی مامان و باباش دراز باشه.» گفت: «اون بنده‌خداها هم چیزی نمی‌گن. ماهانه یه مبلغی می‌ریزند به حساب من. ولی خب، من که می‌فهمم نباید اونا بهم پول بدن.» گفتم: «اگه نگیری می‌تونی زندگی کنی؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس یه کاری باید بکنی. این‌طوری که نمی‌شه. به کارگری فکر کردی؟» گفت: «آره. ولی من آدمِ کارِ کارگری نیستم. یعنی قوه و بنیه ندارم. بعدش هم… خودت می‌دونی که برای وقتم برنامه دارم.»

راست می‌گفت، همه‌اش را. هم این‌که از بیکاری به تنگ آمده بود و افسرده شده بود، هم این‌که دیگر رویش نمی‌شد از پدر و مادرش پول توجیبی بگیرد، هم این‌که آدم کارِ کارگری، یعنی کارگریِ‌ روز‌مزد نبود؛ راست گفته بود، واقعا برای وقتش برنامه داشت: می‌نوشت، می‌خواند، اصلاح می‌کرد، بازنویسی می‌کرد و بابت این ‌همه کار پولی درنمی‌آورد. مختصری حق‌الزحمه یا حق‌التالیف یا حق‌التحریر می‌گرفت و دوباره چند ماه را باید در عسر و حرج می‌گذراند تا نوبت چک بعدی‌اش برسد که آقای ناشر، حق و حقوق کارهای او را پرداخت کند. چکی که ناشر می‌داد، متضمن مبلغ بسیار ناچیزی بود. مبلغی که کفاف زندگی او را نمی‌داد و در گشاده‌دست‌ترین حالت، خرجِ یک ماه زندگی‌اش را تامین می‌کرد. بعد دوباره می‌خورد به بی‌پولی و نداری و ناچاری.

گفت: «یک راه دارم. بروم توی خونه‌ها کار کنم.» گفتم: «چه کاری؟ معلم خصوصی بشی؟» پوزخند زد. از زیر سایبانِ چشمش به من نگاه کرد. گفت: «معلم بشم؟ معلم چی؟ معلم خصوصی شدن مگه الکیه؟ باید بشناسنت. من می‌تونم ادبیات درس بدم، اما تا حالا معلمی نکردم که کسی منو بشناسه.» پرسیدم: «پس چی؟» پوزخندش روی لبش بود هنوز: «راه‌پله‌ها رو بشورم.» نوبت من بود که پوزخند بزنم. توی سرم چرخید: «تو صاحب چند تا کتاب تالیفی هستی، لامصب. نویسنده‌ای، ویراستاری می‌کنی. توی عالم ادبیات متخصصی. این حرفا چیه؟» حرف‌ها را توی سرم خواند. گفت: «کار جوهر مَرده، احسان جون.» جدی نگرفتمش. کار جوهر مرد است، اما آدمیزاد که هر کاری نمی‌کند. می‌کند؟

برایم پیام فرستاد. پیام را باز کردم. عکس بود؛‌ یک تراکت تبلیغاتی. رویش نوشته شده بود: «نظافت ساختمان و منزل. با نازل‌ترین قیمت» و پایینش شماره‌ تلفنش را نوشته بود. کار خودش را کرده بود. پایین پیامش نوشته بود: «این رو بفرست برای دوستات و فامیلات که اگه کار نظافت داشتن، به من بدن.» فروریختم. همان‌طور فروریخته، نشستم و سر کردم در گریبانم و تمام آدم‌هایی را که در ساختمان‌های مختلف در حال نظافت دیده بودم در خاک‌وخلِ خاطراتِ ذهنم کاویدم و همه‌شان را نویسنده‌ای، ویراستاری، روزنامه‌نگارِ بیکار‌شده‌ای دیدم که جیب خالی‌شان مجبورشان کرده دست به کار نظافت ساختمان بزنند.

از مرد 60ساله تا لیسانسه، بیکار

خوب که تمیز نشد؛ بیا این هم دستمزدت

حسام‌الدین مطهری، داستان‌نویس:

پسرم، بلدی از این‌ها کجا دارند؟ مال کف استخر و این چیزهاست. دستم بشکند، داشتم خانه‌اش را تمیز می‌کردم، گوشه دستمال خورد بهشان، چهار،پنج‌تایش افتاد و شکست. خانم گفت باید بروی عین‌شان را بخری؛ عین‌شان، همین‌رنگی. پُرسان‌پرسان گشتم پی‌اش. گفتند باید بروی ونک، ملاصدرا. شیرازی می‌شناسی شما؟

-‌ها مادر، بلدم. بورس‌شان است. محل کارم توی شیرازی ا‌ست. با هم ایستگاه ونک پیاده می‌شویم می‌رویم بهت نشان می‌دهم.

-‌ بی‌انصاف فدای سرت که هیچ، حتی نگفت از کجا پیدا کنم. خانه‌شان را اگر ببینی، اگر ببینی، این چهار تا تکه پیش آن کاخ هیچی نیست. منِ پیرزن را انداخته بیرون بروم پی چهار تا تکه کاشی.

-‌ کاشی‌های لب‌پر را نشانم داد؛ هر یک به رنگی و شفاف و صیقل‌خورده و برّاق، عین دل پیرزن. ها، قلب آدمیزاد را رنج هی سمباده می‌زند، هی سمباده می‌زند و صیقل می‌دهد. رنج را هم که غریبه نمی‌دهد، آشنا بهت می‌رساند. اصلا آشنا می‌شود که رنج برساند.

بی‌آرتی رسید به ونک؛ ما شوش‌نشین‌ها را خالی کرد. پیاده شدیم؛ او از قسمت زنانه و من از قسمت مردانه. من جای پسرش بودم یا شاید هم نوه‌اش. ونک را نیم‌دور زدیم و پیاده‌رویِ ملاصدرا را به حرف و درد دل کشیدیم بالا و رسیدیم به شیرازی؛ چه شیرازی؟ نه آن شیراز که حافظ و سعدی و عُرفی قربان‌صدقه‌اش رفته‌اند، نه، شیرازِ کاسب‌ها، شیرازِ خانم‌های خانه، شیرازِ معناگرفته با ماشین‌های مدل‌بالا و خانه‌های اعیانی و کتانی‌های برند و شیک‌وپیک گشتن، شیرازِ استخرها و جکوزی‌های پرجلوه اینستاگرام. ها، نه آن شیرازِ باغِ ارم و باغ‌های دل‌گشا، بلکه شیرازِ پول… پول… پول… و اگر نداری پول؛ استکان پشتِ استکان رنج بچش.

پیرزن انگار عزیزم بود؛ عمر همان و دریای دل همان. اما چادر چاقچورش کمی مندرس‌تر، کمی افتاده‌قیمت‌تر. من چه داشتم جلویش بگویم؟ هیچ. والا هیچ. خانمِ خانه نشسته بود روی کاناپه و بی‌هیچ نگاهی، پشت به پیرزن گفته بود: «می‌روی عین‌شان را پیدا می‌کنی، عینِ عین‌شان را.» لابد وقت نداشته سر برگرداند و پیرزن را، یک انسان را نگاه کند. این‌جور آدم‌ها هزارتا کارِ مهم دارند؛ مهم‌تر از نگاه کردن به چشم‌های شوراب‌زده زنی که یک اتفاق گناه‌کارش کرده، یک اتفاق در خانواده‌ای فقیر متولدش کرده، یک اتفاق کارگرش کرده. رفیقی دارم که می‌گوید: «همه آدم‌ها یک‌اندازه رنج می‌کشند، حسام. رنج به عدالت تقسیم شده و فقیر و غنی به یک میزان در طول عمرشان رنج می‌برند.» شاید این را برای دل‌خوشی من گفته باشد.

با هم رسیدیم به مغازه‌ای در شیراز جنوبی. گفتند: «نداریم. بروید بالا.» خیابان را حرف‌زنان و نفس‌نفس‌زنان کشیدیم بالا و رفتیم شیراز شمالی؛ انگار همه عمرِ پیرزن هی سربالایی‌رفتن بود، هی کف استخرِ اعیان‌نشین‌ها را رنگی‌رنگی‌کردن بود. راستی از این همه رنگ که به جهان هست، از آن آبی و فسفری و سبز و نارنجیِ کاشی‌های کف استخر یا جکوزیِ خانه اعیانیِ خانمِ بی‌اعصاب، رنگی هم به زندگیِ پیرزن می‌رسد؟ روسری آبی‌ای مثلا، یا دامن سبزی؟ و از آن دامن سبز خیالی، نوری به دل و دیده مردی دویده؟ کاشی‌ها را پیدا کرد. خداحافظی کردیم، ولی تا خانه خانم -با خیالم- پی‌اش رفتم. تا آخرِ روز، تا تمیز کردن بقیه جاهای خانه و تا «بیا معصومه‌خانم، خوب که تمیز نشد، ولی این هم دستمزد امروزت.»

از مرد 60ساله تا لیسانسه، بیکار

به‌خاطرِ «آب» که دیگر نیست!

هدی فرح‌پور، مددکار اجتماعی: آقاکاظم را یکی از دوستانمان معرفی کرده بود. قد بلند و دستان قوی داشت. هر سال دم عید، یک ماه به تهران می‌آمد، خانه‌تکانی چند آشنا را انجام می‌داد، درآمدی کسب می‌کرد و می‌رفت. کار کردن برای غریبه‌ها برایش سخت بود. آقاکاظم در یکی از روستاهای غرب کشور کشاورز بود. می‌گفت: «زمستان زمین خواب است؛ کشاورز کار ندارد.» می‌گفت: «زمستان در تهران بازارِ کارِ منزل داغ است.» می‌گفت: «بمانم خانه، بی‌روزی می‌مانیم. باید کار کرد.» اکثر جوان‌های روستا از روستا بیرون آمده‌ بودند و کاظم از آخرین بازمانده‌ها بود. دوستانش کارگر ساختمان شده بودند؛ زمستان‌ها کار ساختمان کمتر پیدا می‌شد و آقا کاظم کار منزل را انتخاب کرده بود.

اولین مشتری‌اش پیرزنی از اقوام دور بود. کاظم توی همان خانه، کار در منزل را یاد گرفته بود؛ وگرنه در خانه‌ خودش همیشه «سرور» و «سالار» بود و هیچ‌وقت دست به سیاه‌وسفید نمی‌زد. هر بار که از غرب کشور می‌آمد تهران، چند ماه میهمان برادرش می‌شد. هم‌صحبتی با آقاکاظم تفریح جالبی بود. گاهی که سر حال بود، از روستایشان می‌گفت. و برای من گوش دادن به حرف‌هایش، با لهجه‌ شیرین کردی، بهترین دلمشغولی عالم بود. از بیکاری و بی‌آبی می‌نالید، هزینه‌ کود و بذر گزاف بود و گاو و گوسفند را هم فقط برای مصرف شخصی می‌شد نگه داشت، آن هم تازه اگر می‌شد! زن و بچه‌اش در چند ماهی که او در تهران کار می‌کرد، در روستا چشم‌انتظارش می‌ماندند.

یکی‌دو روز مانده به عید، کاظم با خرید برای زن و بچه‌اش به روستا بازمی‌گشت. وقت‌هایی که برای نظافت به خانه‌ ما می‌آمد، اگر سرحال و سردماغ بود، از رسم‌ها و رسوم‌شان می‌گفت، یا ترانه‌ای کردی می‌خواند، یا از دخترش که سخت دوستش می‌داشت. همه‌ دنیای آقاکاظم در خنده‌های دخترش، لباس‌های رنگارنگ همسرش، هوای تازه روستاشان در غرب ایران و قوم‌وخویش‌اش خلاصه می‌شد. آقا کاظم با تمام کارگرهایی که تا به‌ حال دیده‌ام، فرق داشت. به راضی بودن صاحبخانه از کارش بسیار اهمیت می‌داد و همین اصلِ مهم در کار، باعث شده بود تبلیغ چهره‌به‌چهره، کارش را زیادتر و روزی‌اش را بیشتر کند. سرش که شلوغ‌تر شد، فقط برای کارهای سنگین می‌آمد و به هر مشتری یک روز بیشتر وقت نمی‌داد.

از اوایل بهمن تا آخر اسفند کار می‌کرد، ولی برای وقت گرفتن باید از چند هفته قبل‌تر با او هماهنگ می‌کردی، وگرنه وقتش پر می‌شد. خانه‌هایی بودند که برای به‌خدمت گرفتنِ آقاکاظم سرودست می‌شکستند. آقاکاظم کم‌کم دست‌به‌آچار هم شده بود. لامپ‌ها را عوض و قفل‌های خرابِ درها را تعمیر می‌کرد. آرام‌آرام حمل اثاثیه و اسباب‌کشی را هم به کارش اضافه کرد. پارسال، در روزهای گرم وسط تیرماه، در اسباب‌کشی یکی از خویشاوندانم دیدمش. تعجب کردم. حالا که وقتِ در تهران بودنِ آقاکاظم نبود. الان باید توی مزرعه‌اش کار می‌کرد؛ توی ارتفاعات غرب ایران. این‌جا چه کار داشت؟ همین را از او پرسیدم. گفت: «چند وقتی است تهرانم.»

پرسیدم: «پس زمینت، مزرعه‌ات، کشاورزی‌ات… آن‌ها چه؟» خندید. گفت: «آب نیست. آن‌ها که زمین‌هاشان بزرگ است و وضعِ مالی‌شان خوب، برای آبیاری زمین‌هاشان آب می‌خرند. ولی خرده‌زمینِ شراکتیِ ما آن‌قدر درآمد ندارد که بتوانیم آب هم بخریم.» پرسیدم: «یعنی بیکار شده‌ای؟» گفت: «نه، بیکار نشده‌ام. حالا دیگر بیشتر وقت‌ها در تهرانم. دارم کم‌کم خودم را آماده می‌کنم که اوایل پاییز زن و بچه‌ام هم بیایند این‌جا. داریم اتاقی نزدیک خانه‌ برادرم می‌گیریم. این‌ هم یک شکل زندگی است.»