آموزش کاشت و برداشت فلفل در خانه


برترین ها: فلفل از جمله سبزیجات بسیار خوش طعم است که تقریبا در همه غذاها و خوراک ها از آن استفاده می کنیم. فلفل در انواع مختلف شیرین، تند، چیلی، سفید، زرد، نارنجی، قرمز، سبز، بنفش و حتی قهوه ای موجود است. فلفل ها اندازه های بزرگ یا کوچک دارند. کشیده و قلمی یا چاق و گرد هستند. انواع دلمه ای و ساده دارند. به طور کلی، خانواده فلفل ها بسیار وسیع و گسترده است و همه آنها طرفداران بی‌شماری در سراسر دنیا دارند.

اما به طور کلی، فلفل را به دو دسته تند یا شیرین تقسیم بندی می کنند. بهترین نمونه فلفل شیرین، فلفل دلمه‌ای است. البته فلفل های دیگری نیز هستند که شیرین هستند. اما فلفل دلمه‌ای همیشه و در هر شرایطی شیرین است.

دلیل تند بودن فلفل های چیلی نیز، کپسای‌سین (نوعی الکالوئید) است که در آنها وجود دارد. میزان تندی فلفل ها نیز با هم فرق دارد. به طور مثال، فلفل های قرمز بسیار تندتر از فلفل سبز تند هستند.

فلفل دارای ویتامین های A، B، B6، C، پروتئین، كالیم، كلسیم، منیزیم، چربی، روغن، فیبر، بتاكاروتن، هیدروكربن، شكر، بیوفلاونیدن، كپساسین و آنتی اكسیدان است كه باعث جلوگیری از سرطان دستگاه گوارشی و پائین آوردن كلسترول خون و افزایش جریان خون می گردد. فلفل باعث ترشح آنتی باكتری ها و جلوگیری از عفونت روده ها می گردد و در تسكین و آرامش اعصاب قبل از خواب نقش بسزائی دارد. همچنین به دستگاه گوارشی در هضم غذا كمك می كند.

در نتیجه تحقیقات انجام شده در كره جنوبی در بین یکصد زن كه روزانه در سبد غذایی خود فلفل دلمه ای مصرف می کردند، دیده شد كه فلفل سبب دفع سلول های چربی شده است كه عامل چاقی است. همچنین، از بین برنده سرطان پروستات نیز هست.

جالب اینجاست همه انواع فلفل ها شرایط کاشت و برداشت یکسان دارند. البته فلفل های تند، کمی دیرتر رشد می کنند و به دمای هوای گرم تر نیاز دارند.

نکته: با اینکه فلفل گرمادوست است، اما دمای هوای بالای ۲۴ درجه سانتی‌گراد می تواند موجب پلاسیده و بی کیفیت شدن محصول بشود.

زمان کاشت:
۶ تا ۸ هفته پیش از کاشت فلفل، باید بذر آن را در گلدانی کوچک در خانه بکارید. وقتی کمی جوانه زدند و برگ دادند، آنها را از آن خاک خارج و در باغچه یا گلدانی دیگر بکارید. به اصطلاح، فلفل را باید نشاء کنید.

•    دوره رشد از هنگام باروری تا برداشت محصول: ۶۰ تا ۱۲۰ روز

•    مقدار نور موردنیاز: آفتاب مستقیم

•    میزان آب موردنیاز: هر روز باید آبیاری شود. خاک باید دایم مرطوب باشد.

مراحل کاشت و نگهداری

فلفل را باید در خاک غنی بکارید و مستقیما زیر نور آفتاب قرار داشته باشد. آن را در محلی بکارید که از معرض باد دور باشد. هر چه هوا گرم تر باشد، فلفل طعم تندتری پیدا خواهد کرد. فلفل های شیرین و دلمه‌ای دمای ۲۱ تا ۲۵ درجه سانتی‌گراد را بسیار دوست دارند. اما فلفل های تند، دمای بالا و حداکثر ۳۰ درجه سانتی‌گراد را دوست دارند.

فلفل را باید در عمق ۱۰ میلیمتری در خاک بکارید. برای رشد بهتر آنها کمپوست و کودهای دیگر نیز به خاک اضافه کنید. فاصله میان هر نشاء باید دست‌کم ۳۰ سانتی‌متر از هم باشد. فلفل هایی که قد می کشند و ساقه آنها بلند می شود، به دیرک یا میله چوبی یا فلزی نیاز دارند تا خود را به آن بگیرند و بالا بروند. اگر حشره و کرم شب‌پره در خاک باغچه وجود دارد، اطراف نشاء جوان فلفل را بپوشانید.

صرف نظر از اینکه در باغچه یا در گلدان فلفل را می کارید، همیشه خاک آن را باید  مرطوب نگهدارید. به ویژه زمانی که گیاه تازه در حال رشد است باید همیشه خاک آن خیس باشد. البته آبیاری زیاد نیز موجب گندیدن گیاه می شود.  اگر گرمای هوا موجب می شود تا فلفل ها میوه ندهند، ناامید نباشید، با آبیاری دایمی و مرتب و خنک شدن هوا دوباره گیاه سرحال می شود و فلفل خواهد داد. هنگامی که هوا بسیار گرم است، روی خاک لاشبرگ بریزید تا رطوبت خاک را حفظ کند. همه گیاهان هرز را نیز هرس کنید.

فلفل را باید با کودهای مایع با کمترین میزان نیتروژن تغذیه کنید تا شکوفه کنند. اما خیلی هم زیاد کود ندهید. کودهایی که برای گوجه فرنگی وجود دارند، برای فلفل نیز مناسب هستند. بسیاری از متخصصان توصیه می کنند، برگ ها و گل های گیاه فلفل را هر روز با محلول سولفات منیزیوم اسپری کنید تا محصول بهتری ارائه دهد.

فلفل به طور ذاتی در برابر شته، حشره، لیسه، حشره هایی که گیاه را سوراخ می کنند (مته دهان)، کپک، قارچ و آفت بسیار مقاوم است، اما شاید به این بیماری ها دچار شود. بنابراین، باید بسیار مراقب گیاه باشید و در مواقع نیاز حتما آن را سم‌پاشی کنید.

آموزش کاشت و برداشت فلفل در خانه

برداشت

برای جدا کردن فلفل از ساقه گیاه، حتما از قیچی استفاده کنید. زمان مناسب برداشت فلفل دلمه ای وقتی است که به رشد کافی رسیده باشد و رنگش نیز تغییر کرده باشد. هرچه فلفل رسیده تر باشد، طعم شیرین تری نیز خواهد داشت. پیمیینتو نوعی فلفل اسپانیایی است که تا زمانی که کاملا قرمز نشده باشد، نباید آنها را برداشت کنید.

فلفل های تند را نیز پس از اینکه کاملا قد کشیدند می توانید برداشت کنید. فلفل های تند اصولا یا قرمز یا زرد هستند. بنابراین، برای اینکه حسابی تند و آتشین شوند باید صبر کنید تا رنگ آنها به طور کامل تغییر کند. هنگام چیدن فلفل های چیلی بهتر است دستکش دست کنید و هرگز با چشمان خود در تماس نباشید. اسید موجود در فلفل تند موجب سوزش پوست و چشم می شوند.  


ایرانی ها عاشق اسم های عجیب و جدید


اسم هایی که برای انتخاب شدن باید از فیلترهای زیادی بگذرند که مهمترینشان متواتر بودن است؛ یعنی قبلا سابقه ای برای این اسم در ثبت احوال وجود داشته باشد و بعد هم طی مراحل دیگر؛ البته پدر و مادرانی که متفاوت فکر می کنند یا دوست دارند اینگونه به نظر می رسند، همه اینها را به ان می خرند تا بچه شان یک اسم «خاص» داشته باشد. اسمی که خیلی از ما بعد از شنیدنشان کمی چشمانمان را تنگ و گردنمان را کج می کنیم و می پرسیم: «خب حالا این یعنی چی؟» اسدالله پارسامهر، مولف کتاب فرهنگ نام و نام گزینی ومسئول نام وسجلی ثبت احوال کارشناسی است که در طول این گزارش ما را همراهی کرد و هر جایی که نیاز داشتیم، توضیح داد و نگذاشت که کارمان لنگ بماند.

ایرانی ها عاشق اسم های عجیب و جدید

ژابیز؟ کدام ژابیز؟

برخلاف دهه های قبل که مردم برای نامذگاری نوزادان اکثرا به دنبال نام های «متداول» بودند، در سال های اخیر به دنبال نام هایی «متمایز» هستند.

مثلا اگر در دهه ۷۰ امیر علی ها و کورش ها زیاد بودند و در دهه ۸۰ پارساها و ایلیا ها، در این سال ها نوبت به پادرا و هیراد و رشان و … رسیده است. ظهور این جریان در سال های اخیر موجب شده که مردم در نامگذاری به دنبال واژه های جدید باشند، واژه هایی که قبلا خیلی مورد استفاده قرار نمی گرفته و به دلایلی بخشی از والدین علاقه دارند که از این اسامی برای فرزندانشان استفاده کنند. این نوع نام ها را در سازمان ثبت احوال اسم های تو پدید می گویند که از چند منبع وارد پروسه نامگذاری شده اند.

شبنمی از جنگل شمال، ایرانی

خب علاقه است دیگر. بعضی وقت ها ماجرا آنقدر کشش دارد که دو فرد از فرهنگ های مختلف با هم ازدواج می کنند و همینطور می شود که اسمی از فرهنگی به فرهنگ دیگر منتقل می شود. یا حتی بعضی وقت ها یک زوج تهرانی آنقدر دوست و رفیق این ور و آن ور دارند که مثلا نهایتا با هزار جور پرس و جو انتخابشان این می شود که اسم بچه شان را از فرهنگ کردی یا ترکی یا لری انتخاب کنند. برای همین بعضی نام ها که از قومیت ها و گویش های منطقه ای وارد سطح ملی می شود و جزو گزینه های انتخابی قوم های دیگر قرار می گیرد، مثل هیوا که از زبان کردی آمده، این اسم در خود کردستان اکثرا به عنوان اسم دخترانه استفاده می شود اما در دیگر جاها به عنوان اسم پسر هم استفاده می شود یا مثلا تیامبه معنی چشم هایم که از زبان لری وارد شده یا مانلی، رایکا و ریکا در زبان مازندرانی و یا گیلوا یا گیلدا در گویش گیلکی.

این گروه از نام ها یک زیرمجموعه دیگر هم دارند، نام های دو رگه ای که نیمی از آن از یک منطقه و نیم دیگر از منطقه ای دیگر انتخاب شده. این جور ترکیب ها اکثرا به صورت ترکی – فارسی ساخته می شوند مانند آیلار، آتاشا.

آقای پارسامهر زیاد شدن نام های قومیتی را اینگونه توجیه می کند: «اینگونه نام ها به دلیل ویژگی هایی که دارند، مثل تلفظ و آهنگ زیبا با معنای قشنگ و شادابی و طراوتی که با خود دارند، مورد استقبال بقیه اقوام قرار می گیرند.»

ایرانی ها عاشق اسم های عجیب و جدید

یاس + من + گول + ا

پارسامهر می گوید: «گروه دیگری از نام های تازه به دوران رسیده، نام هایی است که توسط مردم ساخته می شود؛ یعنی اینکه اینها یا نام هایی هستندکه به صورت ترکیب جدید پیشنهادی از دو نام مستقل توسط والدین پیشنهاد می شود و یا نام ها از ترکیب چند تک واژه و واژه هایی که به تنهایی به عنوان نام استفاده نمی شوند ساخته می شوند.»

ترکیب اسم هایی که نام می برد بامزه هستند: «در اکثر نامگذاری های نوع اول از الگوی مذهبی – غیرمذهبی پیروی می شود؛ مانند امیر آرشام، محمد آریا، یاسمین زهرا و … اما نمونه های دیگری هم وجود دارد که از این الگو پیروی نمی کنند، مانند یاس باران. پارسامهر معتقد است: «این نوع ترکیبات هم ظاهر جدیدی را به واژه می بخشد و هم به آن ترفیع معنایی می دهد. یعنی بار معنایی و بار عاطفی واژه را از جهت مثبت بالا می برد چون بعضی واژه ها ممکن است به تنهایی ویژگی خاصی نداشته باشندولی وقتی در ترکیب با یک واژه دیگر استفاده می شوند زیباتر جلوه می کنندوترکیبات این دو واژه نام متفاوت و متمایز از دیگر نام ها را در اختیار ما قرار می دهد.»

حالا البته همه ماجرا هم به این سادگی ها نیست. مثلا شما فکر کنید برای دختر یا خواهرتان یا هر کسی اسمی به نام «زیبا مهر» انتخاب می کنید. تحلیل لغوی این ماجرا در ثبت احوال این می شود: «یکسری از نام ها از تلفیق چند جزء واژگانی تشکیل شده اند که معنای خوبی دارند، مثل زیبامهر که می شود هم آن را به صورت ترکیب دو واژه زیبا + مهر (عاطفه زیبا داشتن) در نظر گرفت و هم ترکیب واژه های زی + با + مهر (با مهربانی زندگی کن) و …» ضمن اینکه کشفیات ما نشان می دهد آمار نامگذاری فرزندان از طریق یکسری از این واژه هایغ نوساخته به شدت دارد بالا می رود.

یکی اش همین «مهری ماه» که احتمالا شما را هم مثل ما یاد یک چیزهایی می اندازد. «نیلفام» و یا «هویار» که هم معنای زیبایی دارند و هم خوش آوا هستند، از نوع واژه های نوساخته هستند که این روزها کلی طرفدار پیدا کرده اند.

خسرو کجا بود دیگه؟

پارسامهر برای جریان نامگذاری در ایران چهار سطح قائل است. نام های دینی و مذهبی – نام های ایرانی و ملی – نام های قومی و منطقه ای – نام های خارجی و فرنگی: «چندین سال است که این سطوح الگوی نامگذاری اکثریت مردم بوده است اما در حال حاضر و با توجه به وضعیتی که در فرهنگ نامگذاری ایرانی به وجود آمده، این سطوح در حال دگرگونی و جابجایی است؛ مثلا در آینده به احتمال زیاد نام های قومی و منطقه ای به سطح دو ارتقاء پیدا می کند و یا نام های ایرانی و ملی از گردونه نامگذاری خارج می شوند چون در یک زمانی هر یک از این نام ها مورد اقبال بوده ولی در حال حاضر، آن شادابی و تازگی را ندارد و به نوعی دِمده شده. مثل واژه خسرو و داریوش و رستم، که در دوره های قبل جزو انتخاب های پرطرفدار نامگذاری بوده اند اما در حال حاضر از اقبال کمتری برخوردارند.»

چرا باید بچه مان صاحب یک اسم درست و درمان باشد؟

۱- برای اینکه بفهمیم چگونه باید یک نام درست درمان برای بچه انتخاب کنیم باید خیلی از نکات را در نظر بگیریم؛ اول از همه اینکه اسم انتخابی باید معنای خوبی داشته باشد، بعضی اسم ها هستندکه در لغتنامه معنای خوبی دارنداما در واقعیت تصویر خوبی به ذهن متبادر نمی کنند و یا کژتابی دارند. اینگونه اسم ها موارد خوبی برای انتخاب نیستند چون والدین نمی توانند همه جا دنبال بچه راه بیفتند ومعنی واقعی اسم بچه شان را به همه اعلام کنند.

۲- نکته بعدی اینکه نام انتخابی باید خوش آوا و گوشنواز باشدو بقیه برای تکرار کردنش زیاد به زحمت نیفتند. کسی که اسم نوزادش را هیژا می گذارد، حتما باید قبل از آن یک دوره آموزش زبان کُردی بگذراند تا بچه اش را درست تلفظ کند.

۳- موقع انتخاب اسم به این مسئله دقت کنید که نام انتخابی در حالت عامیانه و کوتاه شده چه صورتی به خود می گیرد. گاهی اوقات یک اسم متناسب زیبا با کمی تغییر تبدیل به یک اسم نامتناسب با معنای بد می شود.

۴- نکته دیگر اینکه به معنای اسم و نوع تلفظ آن در زبان های دیگر توجه کنید که اگر فردا، پس فردا کودکتان فرار مغزها شد، در کشورهای دیگر با مشکل مواجه نشود.

۵- به این مسئله حتما دقیقا کنید که در طول تاریخ چه کسانی صاحب این نام بوده اند، به بهانه متفاوت بودن، اسم یک پادشاه ستمگر و عیاش را روی فرزندتان نگذارید.

۶- و در آخر اینکه قرار نیست همه بچه هایی که به دنیا می آیند، آرتیست و آرت دوست باشند، جوری برای کودکتان اسم انتخاب کنیدکه اگر راننده کامیون یا جراح مغز و اعصاب شد. رویش بشود اسمش را بنویسد و زیرش را امضا کند.


۲۱ فوریه، روز جهانی زبان مادری


روزنامه همدلی – مسعد سلیتی: در یکی از روزهای سرد زمستان سال۲۰۰۸ «ماری اسمیت جونز» آخرین بازمانده که می‌توانست به زبان «ایاک» سخن بگوید. او ساکن جنوب آلاسکا آمریکا بود و در سن ۹۰سالگی درگذشت. با مرگ او یک زبان دیگر هم در دنیا از بین رفت علی‌رغم اینکه او دارای هفت فرزند بود اما آنها قادر به سخن گفتن به زبان مادری خود نبودند زیرا که در آلاسکا زبان آنها ممنوع بوده و مردم بومی مجبور بوده‌اند فقط به انگلیسی صبحت کنند، سازمان ملل متحد پیش‌بینی می‌کند که زبان‌های زیادی در دنیا سرنوشت مشابهی همچون سرنوشت زبان بومیان ایاک خواهند داشت سازمان ملل و یونسکو هر ساله برنامه‌های متعددی را برای نجات و حفظ این زبان‌ها برگزار می‌کنند

و دولت‌ها را برای حفظ تنوع زبانی و ترویج چند زبانی تشویق می‌کنند امسال سازمان یونسکو سازماندهی جشن روز جهانی زبان مادری را تحت عنوان«حفظ تنوع زبانی و ترویج چند زبانی برای حمایت از اهداف توسعه پایدار» در روز چهارشنبه ۲۱فوریه سال ۲۰۱۸مصادف با ۲اسفندماه ۱۳۹۶ در دفتر مرکزی یونسکو با فعالیت‌های مختلفی جهت ارتقای آموزش زبان مادری و آموزش چند زبانه برگزار می‌کند. حقوق زبانی جزئی از حقوق فرهنگی است که خود بخشی از حقوق شهروندی، شهروندان ایرانی است. به موجب اصل نوزدهم قانون اساسی، نظام جمهوری اسلامی تنوع قومی و مذهبی را مورد پذیرش قرار داده است و دراصل پانزدهم این قانون عالی حقوق زبانی را با این صراحت که استفاده ‏از زبان‌های‏ محلی‏ و قومی‏ در مطبوعات‏ و رسانه‏‌های‏ گروهی‏ و تدریس‏ ادبیات‏ آنها در مدارس‏، در کنار زبان‏ فارسی‏ آزاد است‏ را مورد پذیرش قرار داده است.

21 فوریه، روز جهانی زبان مادری؛ گزارشی از حقوق زبانی قومیت‌ها

همچنین قانونگذار با آگاهی از اهمیت حقوق زبانی به موجب بند هفتم ماده۱۰ قانون تعیین اهداف و وظایف وزارت آموزش و پرورش در بیان وظایف این وزارت تالیف، طبع و توزیع کتب درسی و نشریات کمک آموزشی بر اساس برنامه‌ریزی‌های زمان‌بندی شده در چهارچوب نظام آموزشی با رعایت‌اصل۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و با رعایت بافت متناسب زندگی روستایی، عشایری و‌شهری را مقرر کرد.

آموزش زبان مادری؛ حقوق اولیه انسان

در این میان جامعه بین‌المللی نیز با درک اهمیت و ضرورت آموزش زبان مادری آن را به عنوان یکی از حقوق اولیه انسان به رسمیت شناخته و با تصویب معاهده‌ها و اعلامیه‌ها حقوق زبانی اشخاص درزمینه آموزش زبان مادری با تعهدات مثبت و منفی دولت‌ها شناسایی و مورد تاکید قرار داده است. کنوانسیون حقوق کودک مصوب۱۹۸۹ مجمع عمومی سازمان ملل مواد مختلف از جمله ماده ۳۰ این کنوانسیون بیان می‌کند: «کشورهایی که پیروان بومی، مذهبی یا زبانی یا افرادی با منشا بومی وجود دارند کودک متعلق به اینگونه پیروان یا کودکی که بومی است، نباید از حق برخورداری از فرهنگ خود، برخورداری از مذهب خود و اعمال آن یا استفاده از زبان خود به همراه سایر اعضای گروهش محروم شود.»

همچنین دراعلامیه حقوق افراد متعلق به پیروان قومی، ملی، مذهبی و زبانی مصوب۱۹۹۲ مواد مختلف از جمله بندهای۲ و۳ و ۴ ماده ۴ این اعلامیه مقرر می‌کند دولت‌ها باید راهکارهایی را اتخاذ کنند که شرایط مطلوب جهت امکان و توانایی افراد متعلق به اقلیت‌ها برای نشان دادن ویژگی‌های فرهنگی، زبانی، سنت‌ها و نیز آداب و رسوم‌شان را فراهم آورد، جز در مواردی که اعمال خاص آنان ناقض قوانین ملی و در تضاد با هنجارهای جهانی باشد، در بند ۳ دولت‌ها باید در حد امکانات‌شان، تدابیری را اتخاذ کنند تا افراد متعلق به اقلیت‌ها امکان فراگیری یا آموزش به زبان مادری خود را داشته باشند و بند۴ این ماده دولت‌ها در صورت مقتضی باید تدابیری در عرصه آموزشی اتخاذ نمایند تا آگاهی از تاریخ، سنت‌ها، زبان و فرهنگ اقلیت‌هایی که در قلمرو سرزمینی آنها به سر می‌برند را ترویج کنند. افراد متعلق به اقلیت‌ها نیز باید امکان یادگیری و شناخت جامعه در تمامیت آن را داشته باشند.

21 فوریه، روز جهانی زبان مادری؛ گزارشی از حقوق زبانی قومیت‌ها

میثاق بین‌المللی حقوق مدنی‌وسیاسی چه می‌گوید؟

از سوی دیگر در میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی مصوب۱۹۹۶ مجمع عمومی سازمان ملل درماده۲۷ چنین مقرر کرده که در کشورهایی که پیروان نژادی، مذهبی و یا زبانی وجود دارد، افرادی که متعلق به این پیروان هستند را نباید از حق تشکیل اجتماعات با اعضای گروه خود و نیز بهره‌مندی از فرهنگ و اظهار و انجام فرایض مذهبی و یا کاربرد زبان خودشان محروم کرد. با در نظر گرفتن این نکته که به منظور تامین کردن همزیستی صلح‌آمیز بین جمعیت‌های زبانی، می‌بایست اصول عمومی یافت شوند که تشویق و ارتقای موقعیت و احترام به همه زبان‌ها و کاربرد اجتماعی آنها در محیط‌های عمومی و خصوصی را تضمین کنند.

اعلامیه جهانی حقوق زبانی در سال۱۹۹۶مصوب شد در ماده۳ این اعلامیه حقوق زیر را به عنوان حقوق شخصی غیرقابل سلبی که در هر گونه شرایط، امکان برخورداری از آنها وجود دارد، قبول می‌کنند. حق به رسمیت شناخته شدن شخص به عنوان عضوی از یک جمعیت زبانی، حق شخص برای استفاده از زبان خود در مکان‌های خصوصی و عمومی، حق شخص برای استفاده از نام خود، حق شخص برای ایجاد مناسبات و پیوند با دیگر اعضای جمعیت زبانی مبداء خود، حق شخص برای حفظ و گسترش فرهنگ خود و همه حقوق دیگر مربوط به زبان که در «عهدنامه بین‌المللی حقوق سیاسی و مدنی١۶ دسامبر ١٩۶۶» و «عهدنامه بین‌المللی درباره حقوق اقتصادی٬ اجتماعی و فرهنگی» به همان تاریخ به رسمیت شناخته شده‌اندּ.

از سوی دیگر بند۲ماده۳ این اعلامیه جهانی حقوق زبانی اعلام می‌کند که حقوق جمعی گروه‌های زبانی، علاوه بر حقوق فوق الذکر که تک تک افراد عضو گروه‌های زبانی از آنها برخوردار هستند در تطابق با شرایط تشریح شده در بند٢ּ٢ شامل موارد زیر است: حق گروه‌های زبانی برای آموخته شدن زبان و فرهنگ‌شان، حق گروه‌های زبانی برای دستیابی به خدمات فرهنگی، حق گروه‌های زبانی برای حضور برابر زبان و فرهنگ‌هایشان در رسانه‌های ارتباطی، حق گروه‌های زبانی در دریافت توجه و اعتنای نهادهای حکومتی و در روابط اجتماعی-اقتصادی تهیه شده به زبان خود ּدربند٣، حقوق فوق الذکر اشخاص و گروه‌های زبانی به هیچ طریقی نمی‌بایست مانع برقراری مناسبات متقابل بین اینگونه اشخاص وگروه‌های زبانی، با جمعیت زبانی مهمان‌پذیر، یا ادغام‌شان در آن جمعیت گردد.ּ همچنین این حقوق نباید به محدود کردن حقوق جمعیت مهمان‌پذیر و یا اعضای آن در کاربرد زبان خود جمعیت در سراسر فضای سرزمینی آن زبان منجر شودּ.

21 فوریه، روز جهانی زبان مادری؛ گزارشی از حقوق زبانی قومیت‌ها

آموزش‌ و پرورش‌ مکلف به ‌آموزش به زبان مادری

در این میان، منشور زبان مادری دربندهای سه گانه مصوب سال۱۹۹۶ یونسکو نیز با صراحت بیشتر حقوق زبانی را به این صورت بیان کرده است: همه شاگردان مدارس باید تحصیلات رسمی خود را به زبان مادری آغاز کنند، همه دولت‌ها موظف هستند که برای تولید و آموزش زبان مادری کلیه منابع موارد وسایل لازم را تولید و توزیع کنند، برای تدریس زبان مادری باید معلم به اندازه کافی تربیت و آماده شود زیرا، تدریس به زبان مادری وسیله‌ای برای برابری اجتماعی است.

حالا با توجه به اصول۱۵و ۱۹قانون اساسی و بند هفتم ماده دهم قانون تعیین اهداف و وظایف وزارت آموزش و پرورش و الحاق ایران به چندین معاهده بین‌المللی از جمله قانون اجازه الحاق دولت ایران به میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، قانون اجازه الحاق دولت جمهوری اسلامی ایران به کنوانسیون حقوق کودک که طبق ماده ۹ قانون مدنی در حکم قانون و قابل استناد است، حقوق زبانی به رسمیت شناخته است. بنابراین حق آموزش زبان مادری در حقوق ایران بدون هیچ شک و تردیدی مورد شناسایی قرار گرفته است که به استناد مقررات مذکور وزارت آموزش و پرورش مکلف به تالیف و طبع و توزیع کتب درسی زبان‌های‏ محلی‏ و قومی‏ و تدریس‏ ادبیات‏ آنها در مدارس‏، در کنار زبان‏ فارسی‏ براساس برنامه‌ریزی‌های زمان‌بندی شده در چهارچوب نظام آموزشی با رعایت‌اصل۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و با رعایت بافت متناسب زندگی روستایی، عشایری و شهری است.


زندگی بربادرفته با لباس‌های مارک‌دار


روزنامه هفت صبح: زن وشوهری که به خاطر آراستگی، زبانزد دوستان و افراد فامیل بودند، عادت داشتند از مارک‌ها و برند‌های مشهور خرید کنند. اما حساسیت روی نام و نشان لباس‌ها سرانجام آن‌ها را مقابل هم قرار داد و پس از سه سال مسیر زندگی مشترکشان را به سوی دادگاه خانواده کج کرد. وقتی «مجید» و «پری سیما» وارد راهروی دادگاه خانواده شدند، بیشتر مراجعه‌کنندگان نه حوصله حرف زدن داشتند و نه اهمیت چندانی به پوشش خودشان داده بودند، اما این زوج طبق عادت بهترین لباس‌هایشان را بر تن کرده بودند.

لباس‌های آن‌ها در ظاهر چندان تفاوتی با پوشش دیگران نداشت، اما برای کسی که اهل خرید پوشاک با مارک و نشان‌های معروف باشد خیلی زود معلوم می‌شد که قیمت هر یک از آن‌ها چند برابر یک لباس معمولی است. مجید و پری سیما قبل از آنکه به دادگاه بیایند با هم توافق کرده بودند بدون بحث و دعوا به زندگی مشترک خود پایان دهند. روی پرونده دادخواست آن‌ها نوشته شده بود؛ «طلاق توافقی» و دلیلی که برای جدایی مطرح کرده بودند؛ «عدم تفاهم و سازش» بود. اما موضوعی که از چند هفته پیش آن‌ها را رو در روی هم قرار داده بود، مسائل دیگری بود. وقتی زوج جوان وارد شعبه ۲۷۶ دادگاه خانواده شدند، قاضی «غلامرضا احمدی» از آن‌ها درباره دلیل اصلی اختلاف‌شان پرسید.

زندگی بربادرفته با لباس‌های مارک‌دار

مرد جوان پیش‌دستی کرد و جواب داد: «راستش من و همسرم در یک شرکت خصوصی همکار هستیم. اما با درآمد کارمندی نمی‌توانم هم اجاره خانه بدهم و هم هزینه‌های سنگین لباس و خرید‌های متنوع همسرم را تأمین کنم. یک سال است خواهش کرده‌ام از خریدن لباس‌های گرانقیمت و مارک‌دار دست بردارد. اما گوش همسرم بدهکار این حرف‌ها نیست و معتقد است: اگر لباس‌ها برند نباشند آبروی آدم می‌رود. من از شما می‌پرسم آیا کفشی که مارک معروف نداشته باشد با کفش معمولی فرقی دارد؟ خب؛ مهم این است که رنگ اجزای پوشش ما با هم هماهنگ باشند…» پری سیما حرف همسرش را قطع کرد و گفت: «ما آدم‌های تحصیلکرده‌ای هستیم و بیشتر افراد فامیل‌مان در خارج از کشور زندگی می‌کنند؛ بنابراین چه اشکالی دارد که لباس‌های خوب و با کیفیت بپوشیم؟»

… و مجید بلافاصله جواب داد: «اشکالش در جیب من و شماست. افراد مورد نظر فامیل در خارج زندگی می‌کنند و به دلار پول درمی‌آورند، به ما چه ربطی دارد که چه می‌پوشند؟ ما با حقوق کارمندی زندگی می‌کنیم و باید منابع و درآمدمان را مدیریت کنیم. اصلاً چه اشکالی دارد لباس ایرانی بپوشیم.» مرد جوان سپس رو به قاضی کرد و گفت: «مشکل ما فقط خرید لباس نیست. این خانم هر سال باید گوشی آیفون خودش را عوض کند. خب گوشی، گوشی است. مگر لازم است آدم هر سال چند میلیون پول گوشی بدهد؟ با این وضع ما چه زمانی می‌توانیم صاحب خانه شویم؟»

قاضی که متوجه موضوع شده بود زوج جوان را به آرامش دعوت کرد و از آن‌ها خواست زندگی خودشان را برای مسائل بی‌ارزش به هم نزنند. اما مرد جوان مصمم بود راه خود را از همسرش جدا کند. او وقتی اصرار قاضی را برای مراجعه به کارشناسان مشاور دید، انگار جایی پیدا کرده که درددل کند، نفس بلندی کشید و گفت: «من و پری سیما چند سال پیش با هم آشنا شدیم. تازه به استخدام شرکت درآمده بودم تا در بخش انفورماتیک کار کنم. در یکی از مراجعاتم به‌بخش اداری بود که او را برای نخستین بار دیدم. چند روز بعد به بهانه خراب شدن لپ‌تاپ به سراغم آمد و آشنایی ما شروع شد تا اینکه یک روز فهمیدیم به هم علاقه‌مند شده‌ایم. همیشه به پاکیزگی اهمیت می‌دادم و سعی می‌کردم لباس‌های تمیز و مرتب بپوشم.

پری سیما هم لباس‌های هماهنگ و ساده‌ای می‌پوشید که متفاوت از سبک پوشش دختر‌های فامیل و همکاران بود. بعد‌ها فهمیدم که علاقه عجیبی به پوشیدن لباس‌های مارک دار و اجناس خارجی دارد. ابتدا اهمیتی ندادم و فکر کردم طبیعت جوانی باعث شده او چنین روشی برای خرید داشته باشد. اما بعد از ازدواج این موضوع تبدیل به مشکل بزرگی در زندگی مشترک ما شد. درآمد ما روی هم رفته بد نیست و می‌توانستیم با برنامه‌ریزی درست و دقیق هم خوش بگذرانیم، هم مسافرت برویم و در نهایت برای آینده خودمان هم پس‌اندازی داشته باشیم. اما از خرید کیک عروسی گرفته تا حلقه و تاج لباس عروس، جهیزیه خارجی و حتی کت و شلوار دامادی آنقدر با هزینه‌های عجیب و غریب روبه‌رو شدیم که اگر پدر و مادرهایمان نبودند بدهکاری بزرگی به بار می‌آوردیم.

ما هم مثل همه زن و شوهر‌ها اختلاف سلیقه و نظر داریم که می‌شود از آن‌ها براحتی عبور کرد. اما هزینه‌های سرسام آور لباس و کفش و عینک و گوشی و … خوشی‌هایمان را تحت تأثیر قرار داده است. در حالی که خیلی از مردم همین جامعه با حقوق‌های کمتر و خرید‌های منطقی با هم خوشبخت هستند…» تا مجید خواست نفسی تازه کند، همسرش رشته کلام را در دست گرفت و گفت: «لباس‌های گرانقیمت خارجی با دوام‌تر و شیک‌تر از هر لباس دیگری هستند. همسرم در ماه‌های اول آشنایی و ازدواج از این موضوع خیلی هم استقبال می‌کرد، اما حالا خست به خرج می‌دهد و می‌خواهد همه چیز را حساب و کتاب کند.

مگر ما چند سال جوان می‌مانیم که اینقدر به خودمان سختی بدهیم.» سپس رو کرد به شوهرش و ادامه داد: «چرا نمی‌گویی که خوشمزه‌ترین غذا‌ها و دسر‌ها را از بهترین مواد برایت درست می‌کنم؟ آیا شده یک روز با لباس چروک به سر کارت رفته باشی؟ این‌ها را چه کسی جز من برایت انجام می‌دهد؟» قاضی که به حرف‌های زن و شوهر جوان گوش می‌داد سعی کرد از در نصیحت وارد شود، اما دریافت که زوج جوان مشکل چندان بزرگی با هم ندارند و از روی لجبازی روانه دادگاه شده‌اند. با این حال آن‌ها را به واحد مشاوره فرستاد تا پس از ارائه نظر کارشناسی دوباره با آن‌ها صحبت کند.


«ارگانیک» یا «تراریخته»؟


هفته نامه کرگدن – نیوشا طبیبی: تا امروز هیچ تحقیق ثابت شده ای درباره مضر و بیماری زا بودن مواد غذایی تراریخته انجام نشده است سازمان بهداشت جهانی و کمیسیون اروپا نیز خطرناک بودن محصولات ارتقایافته را تایید نکرده اند. سالیانی است که عده ای به وسواس و رنج و زحمت مضاعفی در تهیه و خریدن خوراک افتاده اند و اصرار دارند حتما مواد اولیه بسیار گران قیمتی را به خانه ببرند و از آن غذا بسازند که روی برچسب آن واژه «ارگانیک» نوشته شده باشد.

 

در این میان عده ای هم از صبح تا شام به محصولات ارتقایافته یا همان «تراریخته»- که انصافا نام ترسناکی است- حمله می کنند و آن را توطئه دشمنان برای عقیم سازی و نابودی خورندگان ایرانی می دانند. من شیفته سبک قدیم زندگی ایرانی هستم و بازگشت به آن رسم و سنت را یگانه راه حل بسیاری از نابسامانی های روزمره می دانم اما داستان خوراک های ارگانیک و تراریخته و هیاهوی جهانی بر سر آن ها، بیشتر غوغایی است که فروشندگان و مشتریان مرفه محصولات ارگانیک به آن دامن می زنند. محصولات ارگانیک در اصطلاح به آن دسته از فراورده های کشاورزی و دامداری اطلاق می شوند که بدون به کار بردن مواد شیمیایی و صنعتی به دست آمده اند و در پرورش آن ها از هیچ روشی برای ارتقای ژنتیکی به منظور افزایش محصول و کیفیت و مقاومت در برابر بیماری ها و آفات استفاده نشده است.

 

«ارگانیک» یا «تراریخته»؟ 

در مقابل محصولات تراریخته یا GMOها به محصولاتی می گویند که از طریق تزریق ژن یک جاندار به جاندار دیگر ارتقا یافته باشند. فروشندگان محصولات ارگانیک مردم را به سمت وسواس بیماری سوق می دهند و تلاش می کنند محصولات بسیار گران خود را با ایجاد نگرانی و البته حقّه «احساس تمایز» در خریداران، به آن ها بفروشند. اما آیا تنها با وجود یک برچسب روی محصول می توان به ارگانیک و غیرارگانیک بودن آن پی برد؟ ارگانیک بودن تنها ادعای فروشنده است و گاه به نظر می رسد که ادعایی است یکسره بی پایه. بشر در کشاورزی و دامپروری از ابتدای کار در پی گزینش نمونه های برتر و تکثیر آن ها بوده و در این راه بسیار موفق عمل کرده است.

 

بسیاری از محصولات کشاورزی که امروز در دسترس داریم درواقع نمونه های کاملا تغییریافته ای هستند که بشر آن ها را از نمونه های ضعیف اولیه گزینش کرده و از آن ها گیاهانی پربار و خوردنی ساخته است. «تام ستندیج»، نویسنده کتاب «خوراک و تاریخ» (ترجمه محسن مینوخرد؛ چشمه ۹۴) می نویسد: «ذرت، انگاری که پیشکشی از طبیعت باشد، کادوپیچ هم هست. ولی گول ظاهر را نباید خورد. یک کشتزار ذرت همان قدر ساخته دست انسان است که یک مایکروچیپ، یک مجله یا یک موشک.» این موضوع در مورد دو غله بسیار مهم دیگر یعنی گندم و برنج هم صدق می کند. در گندم های وحشی اولیه، اتصال دانه ها به ساقه سست بود و به نسیمی بر زمین ریخت، هر خوشه تعداد کمی گندم داشت و این گزینش کشتکاران اولیه بود که سبب شد گندم در طول حدود دویست سال ارتقا پیدا کند و خوشه اش پردانه شود و دیگر از باد و باران گزندی نبیند.

 

در مورد هر محصول دیگری هم می توان با قاطعیت نشان داد که همه آنه می خوریم با آنچه چندهزار سال پیش می خورده ایم کاملا متفاوت است. همه ما ارگانیسم هایی هستیم که دچار اصلاح شده ایم. باکتری ها بزرگ ترین عامل انتقال ژن از گونه ای به گونه دیگر بوده اند و به این صورت ما با بسیاری از گونه های جانوری قرابت پیدا کرده ایم! تا امروز هیچ تحقیق ثابت نشده ای درباره مضر و بیماری زا بودن مواد غذایی تراریخته انجام نشده است. سازمان بهداشت جهانی و کمیسیون اروپا نیز هیچ کدام موضوع خطرناک بودن محصولات ارتقایافته را اعلام نکرده اند. با کمک ارتقای محصولات می توان بذرهایی متناسب با شرایط آب و هوایی مناطق مختلف تولید کرد تا با مصرف آب کمتر و مقاومت بیشتر در مقابل آفات، حجم استفاده از آب کشاورزی و آفت کش ها (سموم تا ۳۷ درصد) را کاهش دهند.

 

در صورت حذف ممنوعیت های بی دلیل، حجم تولید محصولات ۲۲ درصد و سود کشاورزان ۶۸ درصد بیشتر خواهدشد. تولید این محصولات سبب می شود عده بیشتری از فقرا به خوراک باکیفیت دسترسی داشته باشند و بسیاری از آثار سوءتغذیه مانند کمبود ویتامین آ- که سبب مرگ دو میلیون کودک در سال می شود-به کلی از بین بروند. در نظر داشته باشید که محصولات ارگانیک در حجمی بسیار اندک و قیمتی بسیار بالا به بازار عرضه می شوند و مخالفت با کشت ارتقایافته یعنی مخالفت با سیر کردم شکم مردم فقیر. ثروتمندان می توانند به جای مخالفت با این نوع کشت، هنگام خرید مواد غذایی به برچسب ORGANIC توجه فرمایند.


۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ


برترین ها – ترجمه از حسین علی پناهی: از دادگاه های ساحره ها گرفته تا بمباران هیروشیما، تاریخ پر است از تاریخ هایی که با اتفاقات باورنکردنی خود همگان را شگفت زده کرده و سال ها، دهه ها و قرن ها بعد هنوز این شوک طنین انداز شده و از یاد نرفته است. داستان های مربوط به این اتفاقات باورنکردنی که بسیاری از آن ها مسیر تاریخ را تغییر دادند از طریق کتاب ها و برنامه های تلویزیونی مستند گونه بازگویی شده است اما در ادامه این مطلب قصد داریم شما را با ۱۱ مورد از این اتفاقات و چگونگی رخ دادن آن ها آشنا کنیم که وقوع آن ها مردم دنیا را در بهت و حیرت فرود برد.

۱۱- اعدام ملکه آن بولین

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

در صبح ماه می ۱۵۳۶، شاه هنری هشتم دستور اعدام همسر دومش آن بولین را در ملاء عام صادر کرد. وی به جرم زنا و توطئه برای به قتل رساندن پادشاه در برج سبز که در درون برج لندن قرار داشت گردن زده شد. در آن زمان تنها سه سال از ازدواج او و شاه هنری می گذشت و هنری به خاطر او و با زیر پا گذاشتن قانون کلیسای کاتولیک، همسر قبلی اش که بیش از ۲۴ سال با هم زندگی کرده و از او فرزند داشت را رها کرده بود. در نهایت وی همراه با برادر و ۴ نفر دیگر به جرم خیانت، روابط نامشروع و توطئه برای قتل پادشاه اعدام شدند. البته هیچگاه مشخص نشد که ادعاهای صورت گرفته علیه او درست بوده یا خیر.

 


۱۰- ساخت دیوار برلین

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

برای تقریباً ۳ دهه دیوار برلین قسمت شرقی و کمونیست برلین را از قسمت غربی این شهر که طرفدار ایالات متحده بود جدا کرد. این دیوار در طول یک شب در سال ۱۹۶۱ توسط دولت جمهوری دموکراتیک آلمان که بر قسمت شرق شهر حکومت می کرد ساخته شد و هدف از ساخت آن چلوگیری از ورود «فاشیست های غربی» به قسمت شرقی شهر اعلام گردید اما در واقع هدف اصلی آن جلوگیری از فرار ساکنان قسمت شرقی به قسمت غربی بود.

 

صبح روز ۱۳ آگوست وقتی مردم برلین از خواب بیدار شدند دیدند که از دوستان، آشنایان و فرزندان و حتی خانه های خود جدا شده اند و عبور از دیوار نیز کاملاً غیرممکن بود. بعدها این دیوار با بلوک های بتنی به ارتفاع ۴ متر و عرض بیش از یک متر جایگزین شد که به شدت از آن مراقبت شده و تله هایی نیز در اطراف آن کار گذاشته شده بود. در کل بیش از ۱۷۱ نفر هنگام تلاش برای عبور از این دیوار کشته شدند و در نهایت در نوامبر سال ۱۹۸۹ دیوار برلین فرو ریخت.

 


۹- غرق شدن کشتی تایتانیک

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

در شب ۱۴ آوریل ۱۹۱۲ کشتی غول پیکر تایتانیک که ادعا می شود غرق نشدنی است با یک کوه یخی برخورد کرده و در اولین سفر دریایی خود غرق شد. از ۲٫۲۰۸ مسافر بزرگ ترین کشتی مسافری آن دوران تنها ۷۱۲ نفر زنده ماندند. غرق شدن این کشتی بیش از دو ساعت و نیم زمان برد و بسیاری نیز به دلیل سرد بودن آب های منطقه در همان لحظات اول وارد شدن در آب جان دادند. این اتفاق به شدت دنیا را شوکه کرد.

 


۸- آتش سوزی بزرگ شهر لندن

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

حدود ۳۵۰ سال پیش بزرگ ترین آتش سوزی تاریخ در شهر لندن رخ داد که بیش از ۶۵٫۰۰۰ خانه و ۱۳٫۰۰۰ ساختمان دیگر را به خاکستر تبدیل کرد. این آتش سوزی در ساعات اولیه صبح روز دوشنبه دوم سپتامبر ۱۶۶۶ در خانه توماس فارینور نانوا در نزدیکی پل لندن آغاز شده و در نتیجه هوای خشک و شدت باد به مدت سه روز تمام شهر را به جهنم تبدیل کرد که در انتها بیش از ۱۰۰٫۰۰۰ نفر را بی خانمان کرد. در این آتش سوزی تنها تعداد کمی کشته شدند اما خسارات شدیدی به شهر لندن وارد شد.

 


۷- سفر اولین انسان به فضا

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

در ۱۲ آوریل ۱۹۶۱، یوری گاگارین، فضانورد روسی به اولین انسانی تبدیل شد که به فضا سفر می کند و با یک سفر ۱۰۸ دقیقه ای در مدار زمین با فضاپیمای ووستوک ۱ خود به موفقیتی بزرگ دست یافت. این فضانورد ۲۷ ساله با یک لباس مخصوص پرتقالی روشن و کلاهی که عبارت اختصاری «CCCP» روی آن حک شده و نشان می داد او شهروند شوروی است بعد از گفتن عبارت «بزن بریم» از فضاپیمای خود بیرون پرید.

 


۶- جادوگران سالم

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

بین ژوئن و سپتامبر ۱۶۹۲ بیش از ۱۹ مرد و زن به جرم جادوگری در یک جامعه کوچک مذعبی به نام «سالم» (Salem) در ایالت ماساچوست آمریکا اعدام شدند. این افراد با ادعای برخی از دختران نوجوان روستا که ادعا می کردند جادو شده اند به مرگ مجکوم شدند. بدین ترتیب ترس و وحشت همه جا را فرا گرفت و بهار سال ۱۶۹۲ نیز بیش از ۱۵۰ مرد، زن و کودک به جرم جادوگری به مرگ محکوم شدند که تنها با اعتراف به گناه خود جانشان را نجات دادند. بسیاری از این اعدام ها با دار زدن یا زنده زنده سوزاندن در آتش انجام می گرفت.

 


۵- شروع جنگ جهانی اول

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

جنگ جهانی اول با حضور بیش از ۳۰ کشور در جبهه ای با وسعت بی سابقه و فراتر از حد تصور اولین درگیری بین المللی بزرگ تاریخ لقب گرفت . این جنگ جان بیش از ۹ میلیون سرباز و تعداد نامشخصی غیرنظامی را گرفت و برای همیشه دورنمای سیاسی و اجتماعی جهان را تغییر داد. دو هفته پس از تنش پس از ترور فرانتس فردیناند، ولیعهد اتریشی-مجارستانی در سارایوو در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴، بریتانیا به آۀمان اعلان جنگ داد و به سرعت تمام اروپا درگیر جنگ شد که خیلی زود مشخص گردید برنده ای وجود ندارد.

 


۴- ماجرای جک درنده

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

در طی تنها چند هفته در سال ۱۸۸۸، یک قاتل سریالی که بعدها به او لقب «جک درنده» داده شد پنج فاحشه را در شرق لندن کشته و آن ها را مثله کرد. با شروع جستجوها و تحقیقات پلیس برای دستگیری قاتل موجی از ترس و وحشت شهر را در برگرفت. علی رغم دستگیری و بازجویی های فراوان اما در نهایت پلیس نتوانست عامل این قتل ها را پیدا کند و تا به امروز نیز هویت این قاتل بیرحم ناشناخته باقی مانده است.

 


۳- کشف مقبره توتانخامون

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

شاید بزرگ ترین کشف باستان شناسی تاریخ در سال ۱۹۲۲ توسط یک باستان شناس بریتانیایی به نام هاوارد کارتر و تیم او در مصر رخ داد که کشف قبر دست نخورده و کاملاً سالم هجدهمین فرعون مصر به نام توتانخامون بود. این قبر اولین و تنها قبر غارت نشده در دره پادشاهان بود که پر از اشیاء گران قیمت و آثار هنری باارزش بود. بدین ترتیب کارتر به یک چهره مشهور بین المللی تبدیل شده و یک تور بزرگ را در سراسر آمریکا در سال ۱۹۲۴ آغاز کرده و به صحبت در مورد کشفیات خود پرداخت که فهرست بندی آن ها بیش از یک دهه به طول انجامید.

 


۲- بمباران هیروشیما

 

 ۱۱ لحظه شوک آور و باورنکردنی در طول تاریخ

در ۶ آگوست ۱۹۴۵، ایالات متحده بمبی اتمی را روی شهر هیروشیما در ژاپن رها کرد که بیش از ۱۳۵٫۰۰۰ نفر را به کام مرگ فرستاد. به گفته کارشناسان اتمی در طی سه ثانیه اول پس از انفجار بمب، هزاران نفر به دلیل دمای اولیه ۶۰ میلیون درجه سانتیگراد که ۱۰٫۰۰۰ برابر داغ تر از دمای سطح خورشید است به خاکستر تبدیل شدند. سه روز بعد بمب اتمی دیگری روی شهر ناگازاکی رها شد که مرگ دستکم ۵۰٫۰۰۰ نفر را در پی داشت و برخی نیز تعداد کشتگان آن را ۷۴٫۰۰۰ نفر اعلام کردند.

۱- اعدام جنازه اولیور کرامول

یکی از مهم ترین لحظات تاریخ در سال ۱۶۶۱ رخ داد که جنازه اولیور کرامول نبش قبر شده و به خاطر خیانت “اعدام” شد. تنها دو سال و نیم قبل از آن، در نوامبر ۱۶۵۸، مراسم تدفین کرامول در کاخ وست مینستر انجام شده بود. وی یکی از افسران ارتش پارلمان بود که در اوایل شروع جنگ داخلی در سال ۱۶۴۲ نقش مهمی در به دادگاه کشاندن چارلز اول و گردن زدن او داشت. بعد از اعدام پادشاه در کشور حکومت جمهوری اعلام شد.


زیر منگنه، زیر خط فقر، شاخص فلاکت


هفته نامه کرگدن – امید توشه: در علم اقتصاد برای اندازه گیری میزان فقر و غنای افراد جامعه شاخص های مختلفی تدوین شده است که بررسی آن ها می توان نشان دهد ما کجای این خطوط قرار داریم. مردم بهتر از هر کسی می توانند تغییرات قدرت خرید و توانایی اقتصادی شان را در طول سال ها تشخیص دهند. همه با بحث های متداول در تاکسی و جمع های خانوادگی آشنا هستیم که بعد از آه های عمیق خبر از بهتر بودن اوضاع در گذشته می دهد. جدا از مشکلات ساختاری اقتصاد ایران در چند دهه گذشته، مردم به خوبی کاهش قدرت خرید را درک می کنند. اقتصادی علم عدد و رقم است و برای بررسی میزان کاهش قدرت خرید یا اندازه گیری برخورداری و فقر شاخص های علمی متعددی وجود دارد، با این حال بررسی آن ها هم انگاره های عامه را تایید می کند.

 

 زیر منگنه، زیر خط فقر، شاخص فلاکت

چرا فقیرتر شدیم؟

در طول چند دهه گذشته جز چند سال معدود، ایران درگیر تورم دورقمی بوده است. تورمی که باعث شده قدرت خرید مردم سال به سال مانند گلوله ای برف در دست ذره ذره آب شود. کافی است درشت شدن اسکناس ها در سه دهه گذشته و بی اعتباری پول خرد و سکه های ریال ایران را در نظر داشته باشیم تا دریابیم چه اندازه پول ملی ما ارزش خود را از دست داده است. هرچند دستمزد طی این چند دهه رشد داشته اما چون در اغلب سال ها میزان رشد حقوق دستمزد پایین تر از نرخ تورم بوده، سال به سال قدرت خرید کم شده است. به عنوان مثال در حال حاضر با ۱۰ هزار تومان می شود سه بسته سیگار خرید اما ۱۰ هزار تومان در سال ۱۳۶۸ معادل حقوق یک کارمند و به اندازه یک میلیون و ۲۴۰ هزار تومان حال حاضر ارزش داشته است.

 

به بیان دیگر در طول ۲۸ سال گذشته قدرت خرید مردم ایران، ۱۲۴ برابر کاهش یافته که رقم قابل توجه و تاملی است. برای درک آنچه تورم بر سر درآمد و قدرت خرید مردم ایران آورده، لازم نیست به چند دهه قبل بازگردیم؛ در سال ۱۳۸۴ که محمود احمدی نژاد سکان دولت را در دست گرفت، قیمت هر کیلو گوشت پنج هزار تومان و هر کیلو مرغ ۱۳۵۰ تومان بود اما در حال حاضر و تنها با گذشت حدود ۱۲ سال قیمت گوشت حدود ۴۵ هزار تومان شده؛ یعنی نُه برابر گران تر و مرغ هم حدود ۶۰۰ درصد افزایش قیمت داشته است. جز در چند کشور معدود و نابسامان اقتصادی از قبیل زیمبابوه و ونزوئلا چنین تورم هایی در اقتصاد دیده نمی شود. تنها در ایران است که تورم مزمن چند دهه است درمان نشده و همچنان مردم را به سوی دهک های پایین جامعه هل می دهد.

نرخ تورم نشان می دهد در چه مدت زمانی هزینه های متوسط یک فرد دو برابر می شود. به عنوان مثل اگر تورم ۳۵ درصدی سال ۱۳۹۲ ادامه یافته بود، بعد از گذشت دو سال و چهار ماه یعنی در نیمه سال ۹۴ هزینه های زندگی دو برابر شده بود. در حالی که با تورم ۱۰ درصدی فعلی حدود هفت سال و چهار ماه زمان می برد تا متوسط هزینه های یک فرد ایرانی دو برابر شود. هر چند تورم ۱ درصدی فعلی حدود هفت سال و چهار ماه زمان می برد تا متوسط هزینه های یک فرد ایرانی دو برابر شود. هر چند تورم ۱۰ درصدی هم جزو تورم های بالا محسوب می شود اما هفت سال فرصت مناسبی است تا افراد یک جامعه خود را با تغییرات قیمت ها هماهنگ کنند و با ارتقای شغلی و افزایش درآمدها، قدرت خریدشان را حفظ کنند.

در شرایطی که تورم مزمن سال به سال باعث کاهش میزان قدرت خرید می شود، بیشتر نشدن میزان دستمزد کارکنان و کارگران موجب شکاف میان درآمد و هزینه خانوار می شود. برخی اقتصاددانان معتقدند افزایش سالانه تورم باید حتما با افزایش نرخ دستمزدها همراه باشد تا قدرت خرید افراد جامعه کم نشود. در سالی که دولت اول حسن روحانی اداره کشور را به عهده گرفت، نرخ تورم به اوج خود در دو دهه گذشته رسیده بود. هر چند در دولت یازدهم تلاش شد فاصله میان افزایش حقوق سالانه و تورم کاهش یابد اما آمارهای مربوط به سال ۹۰ نشان می دهد با وجود نرخ تورم ۲۱ درصدی در این سال، میزان افزایش دستمزد کارگران تنها نه درصد بود و حقوق کارمندان دولت نیز رشدی کمتر از حداقل دستمزد کارگران داشت.

 

زیر منگنه، زیر خط فقر، شاخص فلاکت
در نتیجه حقوق بگیران در سال های اوج تورم و رشد هزینه های زندگی در ابتدای دهه ۹۰ با چالش های جدی کاهش قدرت خرید خود رو به رو بودند. از سوی دیگر جهش های یکباره قیمت ارزهای خارجی در ایران موجب کاهش قدرت خرید مردم شده است، به شکلی که در جهش قیمت ارز در ابتدای دهه ۹۰ قدرت خرید مردم به شدت کاهش یافت. آن زمان قیمت دلار در بازار آزاد، که در دهه ۸۰، یعنی از سال ۱۳۸۰ تا سال ۱۳۸۹، از ۷۹۲ تومان به ۱۱۰ تومان رسیده بود، یکباره در سال های ۹۰و ۹۱ از ۱۱۰ تومان تا ۳۵۰۰ تومان پیش رفت و جهش سه برابری بهای دلار تاثیر قابل توجهی بر افزایش هزینه زندگی گذاشت.

کجای خط فقر قرار داریم؟

اقتصاددانان برای دسته بندی افراد جامعه از نظر سطح درآمد و قدرت خرید شاخص های مختلفی در دست دارند که یکی از مهم ترین آن ها خط فقر است. در تعریف کلاسیک خط فقر به شاخصی اطلاق می شود که براساس آن کسانی که قادر به فراهم کردن نیازهای اساسی خود از جمله تغذیه نیستند، شناسایی شوند. البته خط فقر دارای موارد گوناگونی است و آنچه هر چند وقت یک بار از رسانه ها اعلام می شود، خط فقر نسبی است. کسانی که زیر این خط قرار می گیرند از نظر درآمدی زیر سطح متوسط جامعه هستند. با این حال فقر پدیده ای چندبعدی است، برای همین رسیدن به شاخصی جامع و دقیق کار ساده ای نیست.

 

با این حال سازمان ملل متحد مفهوم فقر را از چهار منظر مورد توجه و بررسی قرار داده: رویکرد پولی، توانمندی، محرومیت اجتماعی و مشارکتی که رویکرد پولی معمول ترین روش برای تعریف و اندازه گیری فقر است. در کشور ما نیز هر چند وقت یک بار آمارهای مختلفی در خصوص خط فقر اعلام می شود که با یکدیگر تفاوت جدی دارند و بسته به نوع خط فقر از جمله خط فقر شدید یا نسبی و همچنین منابع آماری متفاوت است. تنوع این تعارف در تفاوت آماری که از خط فقر ارائه می شود نیز قابل مشاهده است؛ آماری که در آن خط فقر از دو میلیون تا سه میلیون و ۵۰۰ هزار تومان و حتی تا چهار میلیون و ۹۶۰ هزار تومان در شهریورماه امسال در رسانه ها بازتاب یافته است اما می توان با بررسی برخی آمارهای موجود میزان فقرا در کشور را مشخص کرد.

 

در حال حاضر حدود ۱۲ میلیون نفر زیر پوشش کمک های بهزیستی و کمیته امداد هستند، این آمار می تواند تعداد کسانی را که زیر خط فقر مطلق هستند، نشان دهد. با این حال برخی پژوهش های دولتی منتشر شده در همین اواخر خبر از آن دارد که یک سوم مردم ایران زیر خط فقر هستند. همچنین یافته های گزارشی براساس ارقام منتشر شده از سوی مرکز آمار ایران نشان می دهد طبق آخرین مطالعه خط فقر سالانه شهری در سال ۸۳ حدود ۴۵۷ هزار تومان بوده و ین در حالی است که در سال ۹۲ به حدود سه میلیون تومان افزایش یافته است. در حقیقت این آمار نشان می دهد در سال ۹۲ خطر فقر مطلق برای هر نفر ماهانه ۲۵۲ هزار تومان و برای یک خانواده چهار نفره حدود یک میلیون تومان بوده است.

 

 زیر منگنه، زیر خط فقر، شاخص فلاکت

 

در مناطق روستایی ایران خط فقر سالانه در سال ۸۳ حدود ۲۴۶ هزار تومان بوده و در سال ۹۲ به کمتر از دو میلیون افزایش یافته است. به عبارت دیگر تامین ۲۳۰۰ کالری برای هر یک از افراد خانوار روستایی در سال منجر به افزایش هشت برابری مخارج طی فاصله زمانی یک دهه شده است. این افزایش در خط فقر غیرغذایی در فاصله زمانی سال های ۱۳۸۳ تا ۱۳۹۲ نیز گزارش شده است، به طوری که خط فقر غیرغذایی در فاصله زمانی ۱۰ سال مذکور حدود هشت برابر شده است. آمار های علمی موید همان احساسی است که مردم سال به سال به شکل عملی آن را در زندگی خود لمس می کنند و نمود آن را می توان در بحث های روزمره هم شنید.

 
خط بخور و نمیرها

جدا از خط فقر نسبی که گفته می شود یک سوم مردم ایران ذیل آن قرار می گیرند، خط فقر مطلق یا شدید هم یکی از شاخص های تعیین فقر است. در تعریف این شاخص آمده: «مقدار درآمدی که برای تامین حداقل نیازهای فردی در یک جامعه لازم است و عدم تامین آن موجب می شود فرد مورد بررسی به عنوان فقیر در نظر گرفته شود. افرادی که زیر خط فقر مطلق قرار دارند توانایی تامین حداقل نیازهای اساسی خود را ندارند و به طور مطلق فقیر محسوب می شوند.» برای تعیین خط فقر مطلق به تازگی پژوهشی صورت گرفته است که برای دستیابی به آن ۴۱ مطالعه و پژوهش دیگر بررسی شده است. در این مطالعه مشخص شده که ۱۲ درصد از کل خانوارهای ایرانی فقیر محسوب می شوند. در این میان ۱۰ درصد از خانوارهای شهری و ۱۷ درصد از خانوارهای روستایی در فقر مطلق به سر می برند.

 

این مطالعه با بررسی حدود هزار عدد مختلف که پیش از این به عنوان خط فقر مطلق معرفی شده بود، به این نتیجه رسید که رقم ۲۷۰ هزار تومان به ازای هر نفر در شهرها و ۱۷۰ هزار تومان به ازای هر نفر در روستاها به عنوان خط سرانه میانه فقر مطلق در نظر گرفته شود. معنای این ارقام آن است که اگر فردی در هر شهر زیر ۲۷۰ هزار تومان و در روستاها زیر ۱۷۰ هزار تومان درآمد ماهانه داشته باشد، فقیر به حساب آمده و قادر نیست نیازهای اولیه خود- مانند دسترسی به سبد خوراکی با روزانه ۲۳۰۰ کیلوکالری- را به دست آورد. بررسی های وزارت رفاه نشان می دهد خانوارهایی که زیر ۷۰۰ هزار تومان درآمد در ماه داشته باشند، فقیر محسوب می شوند و قادر نیستند سبد خوراکی ماهانه خود یا همان «بخور و نمیر» را تامین کنند.

 

زیر منگنه، زیر خط فقر، شاخص فلاکت 

در میان مفلوکترین ها کجا قرار داریم؟

در مناظره های سال ۱۳۸۸ محسن رضایی به عنوان یکی از کاندیداها عبارت جدیدی را وارد ادبیات رسانه ها کرد؛ «شاخص فلاکت». این شاخص در دهه ۷۰ میلادی تدوین و اعلام شد اما در طول سال های گذشته بارها و بارها مورد تغییر و اصلاح قرار گرفت. اکنون این شاخص برای هر کشور از مجموع نرخ بیکاری، نرخ تورم و نرخ بهره وام ها منهای درصد تغییر سرانه تولید ناخالص داخلی به دست می آید. هرچه عدد (نمره) این شاخص بزرگ تر باشد، میزان «فلاکت» آن کشور بیشتر است. در سال گذشته کشور ونزوئلا به عنوان مفلوک ترین کشور جهان معرفی شد.

 

پس از آن کشورهای آرژانتین، برزیل، آفریقای جنوبی، مصر، اکراین، آذربایجان و ترکیه قرار دارند. ایران در رده نهم قرار دارد و در سال ۲۰۱۶ در رده هفتم جهان قرار داشت. موسسه کاتو این آمار را منتشر کرده و عمده دلیل قرارگیری کشورمان در این رتبه را نرخ بالای بهره بانکی عنوان کرده است. البته نشریه اقتصادی فوربس نیز این گزارش را مورد توجه قرار داده و در مورد ایران اضافه کرده است که وجود مدیریت نابسامان و فساد اداری گسترده از دیگر دلایل محصول ایران در این رتبه است. این نکته را هم باید در نظر داشت که این تحقیق تنها روی ۵۹ کشور صورت گرفته و رتبه نهم ایران هم در میان این تعداد کشور است.

ضریب جینی، آینه فاصله طبقاتی

یکی دیگر از شاخص هایی که در اقتصاد مورد توجه قرار دارد، ضریب جینی است. این شاخص نشان دهنده فاصله طبقاتی و به بیان دقیق تر توزیع ثروت میان فقرا و اغنیاست. میانگین ضریب جینی کل کشور از سال ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۴ از ۰٫۴۱ به ۰٫۳۹ کاهش یافت. این کاهش به معنی حرکت کشور در جهت توزیع عادلانه تر درآمد و ثروت در سال های اخیر است. پس از اجرای سیاست هدفمندی یارانه ها که منجر به رشد نقدینگی و در نتیجه تورم شد، فاصله طبقاتی در دولت دوم احمدی نژاد افزایش یافت. برای تصور دقیق تری از فاصله طبقاتی می توان به آمارهای بانک مرکزی اشاره کرد.

 

طبق این بررسی متوسط هزینه خوراکی ها در یک خانوار شهری ایرانی در سال ۱۳۹۴ اندکی بیش از هشت میلیون تومان بوده است. این در حالی است که خانوارهایی با پایین ترین رقم درآمد و هزینه که در دهک اول قرار گرفته اند، تنها دو میلیون و ۳۳ هزار تومان صرف خرید خوراکی و آشامیدنی کرده اند. به بیان دیگر خانوارهای یک دهم برخوردار جامعه حدود چهار برابر بیش از ۱۰ درصد فقیر جامعه برای خرید خوراکی هزینه کرده اند. گفتنی نیست که میزان کالری روزانه مورد نیاز این دو دهک یکسان است.

خطر کوچک شدن طبقه متوسط

شاخص های اقتصادی میزان فقر را براساس نیازهای اولیه و ثانویه افراد جامعه طبقه بندی می کنند و طبق آن نتایجی را ارائه می دهند که ممکن است بسیاری از افراد طبقه متوسط  جامعه در دسته افراد فقیر قرار نگیرند. فشارهای اقتصادی که در طول دو دهه گذشته بر طبقه متوسط وارد آمده باعث شده تا این طبق کوچکتر و ضعیفتر شود. خطر این امر را باید در اهمیت طبقه متوسط جست و جو کرد؛ طبقه ای که موتور محرک تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در جوامع مختلف است. طبقه ای که مشتری تولیدات فرهنگی و خدمات است و اگر نیازهای آن به نیازهای اولیه از جمله غذا، پوشاک، سلامت و مسکن تقلیل یابد به طور طبیعی تقاضای چندانی برای محصولات فرهنگی و هنری نیز باقی نخواهدماند.

 

شاید باید یک بار دیگر رفتارهای غیرفرهنگی و ضداجتماعی را که نمونه های آن روز به روز بیشتر می شود، از نظر بگذرانیم تا به اهمیت جلوگیری از فروغلتیدن طبقه متوسط به جمع فقرا پی ببریم. اقتصاددانان و سیاستمداران در چند هفته گذشته به درستی از خطر نارضایتی طبقه فقیر کشور سخن گفته اند اما نباید از یاد برد بسیاری از کسانی که امروز جزو طبقه ندار جامعه دسته بندی شده اند، همان ها هستند که در سال های گذشته شغل و امنیت اقتصادی را از دست داده اند و اکنون سرخورده برای رهایی از این چاه به هر چیزی چنگ می زنند و فریاد اعتراض سر می دهند.


خرید کلاه ایمنی و کتاب به جای حبس در زندان


روزنامه قانون – محمدرضا حیدری: احکام جایگزین حبس، یکی از راهکارهای مفید و مهمی است که در چند سال گذشته توسط قضات صادر می شود و تاثیر این نوع مجازات ها بسیار بهتر و موثرتر از مجازات حبس بوده است. کاشت نهال، کتابخوانی و خرید کتاب، مشارکت در کارهای عام المنفعه، سرکشی به پدران و مادران سالخورده در مراکز نگهداری سالمندان و خدمت به آن‌ها، خرید کلاه ایمنی برای جلوگیری از مرگ و میر موتورسواران از جمله مجازات های جایگزین حبس بود که دردو سال گذشته توسط قضات دادگاه های سراسر کشور صادر شد و نتیجه آن نیز بسیار مثبت بوده است.

نگاهی به دو حکم جایگزین حبس که توسط قضات دادگاه های شهرستان فسا و گنبد کاووس صادر شد و توانست علاوه بر متنبه کردن فرد خاطی آثار مثبتی نیز برجای بگذارد، اهمیت صدور احکام جایگزین حبس را دوچندان می کند. در یکی از این احکام فرد خاطی به خرید ۱۵۰ کلاه ایمنی برای موتورسواران و متهمان دیگر به خرید کتاب به جای رفتن به زندان محکوم شدند.

خرید کلاه ایمنی و کتاب به جای حبس در زندان

کلاه ایمنی به جای زندان

۱۵ سال بیشتر نداشت و شوق موتورسواری و ویراژ دادن در خیابان‌های شهر باعث شد تجربه دردناکی را در این سن کم کسب کند. وقتی سردی دستبند آهنی را دور دستانش حس کرد، باور کرد باید خود را برای رفتن به پشت میله های زندان آماده کند. جایی که تنها در فیلم و سریال ها دیده بود. دست تقدیر او را در مسیری قرار داد تا پرونده قضایی‌اش توسط قاضی بلاغی رسیدگی شود و او با صدور حکم عجیبی مانع از به زندان افتادن مرتضی شود. صدور حکم خرید ۱۵۰ کلاه کاسکت برای موتورسواران شهر، مجازاتی بود که او و پدرش آن را اجرا کردند و با این کار زندگی را به ۱۵۰موتورسوار شهرستان فسا بخشیدند.

مرتضی از آن روز و حکمی که مسیر زندگی اش را تغییر داد،‌ این‌گونه می‌گوید:« در شهرستان ما بسیاری از مردم کارگر ساختمانی هستند و ۸۰ درصد آن‌ها سوار موتور می‌شوند و با این وسیله تردد می کنند. روز حادثه با حسین، پسر یکی از اقوام مادری ام سوار بر موتور تصمیم گرفتیم برای تفریح به بیرون از شهر برویم. ناگهان با خودروی نیسانی تصادف کردیم به حدی که حسین دچار آسیب شدیدی شد. هردوی ما رابه بیمارستان منتقل کردند. من زخمی شده بودم و از وضعیت حسین خبر نداشتم. از نگاه نگران اطرافیان متوجه شدم اتفاق بدی برای او افتاده است. دستم شکسته بود و مرا به اتاق عمل بردند و در دستم پلاتين قرار دادند. از اطرافیان سراغ حسین را گرفتم و متوجه شدم وقتی هردو زمین خوردیم، ضربه شدیدی به سر او وارد شده و همین ضربه باعث مرگش شده است.

باور نمی کردم که یک لحظه غفلت باعث مرگ او شده باشد و من در این حادثه مقصر بودم. هردوی ما کلاه ایمنی نداشتیم و من بدون گواهینامه موتورسواری می‌کردم. پرونده در کلانتری تشکیل شد و در اختیار دادگاه قرار گرفت. پدرم تلاش زیادی کرد تا من به زندان نروم. تا مرحله تکمیل تحقیقات با سپردن وثقیه آزاد بودم. هر شب کابوس می‌دیدم و خودم را پشت میله‌های زندان و در میان افراد خلافکار تصور می‌کردم. خوشبختانه خانواده حسین رضایت دادند و اعلام کردند شکایتی ندارند اما به دلیل رانندگی بدون گواهینامه و از جنبه عمومی جرم، محکومیت سنگین زندان در انتظارم بود. پرونده پس از تکمیل تحقیقات در اختیار قاضی بلاغی قرار گرفت. او بسیار قاضی مقتدر و در عین حال مهربانی است.

قاضی بلاغی بعد از جلسه محاکمه به من و پدرم گفت با توجه به رضایت خانواده حسین پرونده از جهت رانندگی بدون گواهینامه بررسی شده و با توجه به مواد قانونی ذکر شده در قانون مجازات اسلامی باید به حبس و جریمه نقدی محکوم شوم. شنیدن نام زندان لرزه به تنم انداخته بود. قاضی دادگاه با توجه به اینکه سوء سابقه ای نداشتم، پیشنهاد جالبی را مطرح کرد. ايشان به من و پدرم گفت با توجه به اینکه شهرستان فسا موتورسواران زیادی دارد و بسیاری از آن‌ها برای رفت‌و آمد از موتور استفاده می کنند به جای حبس، ۱۵۰ کلاه کاسکت تهیه کرده و آن را در اختیار دادگاه قرار دهیم تا بین موتورسواران شهر توزیع کنند. پیشنهاد خوبی بود ومن و پدرم این حکم را پذیرفتیم و پدر این تعداد کلاه کاسکت را تهیه و بار نیسان کرد و با هم به دادگاه بردیم.

قاضی بلاغی دستور داد تعدادی از این کلاه کاسکت ها در استادیوم ورزشی شهر بین موتورسواران توزیع شود و تعداد دیگری نیز در اختیار ادارات قرارگیرد تا بین کارمندان و کارگران موتورسوار توزیع کنند. بعد از آن روز پدرم اجازه موتورسواری به من نداد و چند سال بعد نیز مغازه فروش لوازم یدکی اش را تعطیل کرد. تاثیر این حکم را بعد از مدتی با چشم دیدم. دو سال بعد صبح یکی از روزهای تابستان وقتی توی مغازه پدرم نشسته بودم، مرد میانسالی درحالی که کلاه ایمنی ترک خرده ای در دست داشت، وارد مغازه شد . از ما خواست شیشه ترک خورده کلاه ایمنی را تعویض کنیم. پدرم به او گفت چرا این کلاه را تعویض نمی‌کنی؟ مرد در حالی که کلاه را محکم در دست گرفته بود گفت این کلاه ایمنی برای او خوش شانسی آورده و وی را از مرگ نجات داده‌است.

خرید کلاه ایمنی و کتاب به جای حبس در زندان

او گفت دو سال قبل دادگاه فسا تعدادی کلاه کاسکت در اختیار موتورسواران قرار داد و او در آن سال چون وضع مالی خوبی نداشته، نمی‌توانسته کلاه کاسکت بخرد. وقتی این کلاه را به او داده‌اند همیشه آن را روی سر می‌گذاشته و رانندگی می‌کرده است. چند شب پیش وقتی از روستا به شهر بازمی‌گشته، خودرویی با سرعت از مقابلش نزدیک شده و نور چراغ های آن باعث شده كه تعادلش را ازدست بدهد و زمین بخورد. وقتی زمین افتاده سرش محکم با جدول کنار خیابان برخورد کرده ولی چون کلاه ایمنی به سر داشته، آسیبی به او وارد نشده و از مرگ نجات پیدا کرده است. شنیدن این جملات برایم خیلی جالب بود و حکم قاضی بلاغی جان یک انسان را از مرگ نجات داد. تاثیر این حکم بسیار بالاتر از زندان رفتن من بود و به طور حتم اگر به زندان می افتادم این‌گونه متنبه نمی‌شدم و ممکن بود دست به کارهای خلاف دیگری بزنم».

کتاب به جای حبس

یکی دیگر از احکام جایگزین حبس که به ابتکار قاضی گنبدی صادر شد، خرید کتاب به جای حبس بود. قاضی خوش ذوق گنبد کاووسی در طرحی ابتکاری برخی مجرمان جرایم خرد را با استفاده از ظرفیت قانون مجازات اسلامی در راستای توسعه فرهنگ مطالعه و نیز ترویج اقدامات فرهنگی، به خرید کتاب به جای تحمل حبس محکوم کرد. سید قاسم نقی‌زاده موسوی، رییس شعبه دوم دادگاه کیفری گنبد کاووس که درطرحی ابتکاری برخی مجرمان جرایم خرد را با استفاده از قانون مجازات جایگزین حبس به خرید کتاب محکوم می‌کند، در این زمینه می‌گوید:« در راستای استفاده از ظرفیت های خوبی که در قانون وجود دارد، در دادگاه کیفری ۲ شهرستان گنبد در هر نامه اعزام متهم به زندان به او اعلام می کنم تا روز جلسه دادگاه، پنج جلد کتاب مطالعه و خلاصه آن را به همراه یک حدیث برای دادگاه ارسال کند تا در مجازات او تخفیف بدهم.

کتاب ها به نحوی انتخاب شده که برای همه زندانیان صرف نظر از میزان سواد و آگاهی و با هر میزان معلومات و برای هر سنی قابل استفاده باشد. کتاب هایی به زبان خیلی ساده تا کتاب های تخصصی که بار علمی بالایی در بر دارند از جمله این کتاب ها هستند». قاضی نقی زاده با اشاره به اینکه حتی کتاب های قصه کودکان خردسال برای استفاده مادران آنان در زندان تهیه شده است، تصریح کرد: به اوراق کتاب ها مهر وقفنامه زده شده تا در حفظ و نگهداری آن دقت بیشتری صورت گیرد. هدف از ترویج فعالیت های فرهنگی از جمله تهیه کتاب را افزایش آگاهی و تقویت روح ایمان و اراده و حل مسائل اجتماعی است.

به نظرم یکی از علل ارتکاب جرم عدم آگاهی است. مطالعه کتاب در زندان علاوه بر مزیت های فردی و اجتماعی، از درگیری زندانیان با یکدیگر جلوگیری می کند. زندان اثرات مادی و روانی جبران ناپذیری بر مجرم و خانواده او می‌گذارد که با مجازات جایگزین حبس می‌توان آن را کاهش داد. فراهم کردن امکان پذیرفته شدن محکومان در جامعه و پیشگیری از رفتار ضد اجتماعی آنان، به حداقل رسیدن حس انتقام در فرد محکوم و کاستن از هزینه نگهداری زندانی شامل پوشاک، خوراک و حفاظت مهم‌ترین مزایای مجازات های جایگزین حبس است». قاضی نقی زاده با بیان اینکه روش های سنتی دیگر پاسخگو نیست، اضافه کرد: مجازات های جایگزین حبس در بیشتر موارد فوری انجام می‌شود و ثمره آن زودتر به بار می‌نشیند و برای جامعه ملموس تر خواهد بود.


قربانیان «مین»


روزنامه آسمان آبی – نسرین هزاره‌مقدم، گردآورنده پرونده: چهار سال‌ و اندی گذشت؛ چهار سال‌واندی از مهرماه ۱۳۹۲؛ از خاطره سیاهِ «نشکاشِ» مریوان؛ از آن روز تلخ پاییزی که هفت کودک مریوانی پای درخت گردو به خاک افتادند؛ این کودکان در حال بازی در حاشیه یک پایگاه‌ نظامی متروکه بودند که با انفجار مین، مثل برگ‌های زرد پاییزی، بر خاک لغزیدند؛ صدای این انفجار، صدای معصومیت این کودکان بود؛ صدایی چنان بلند وچنان دلخراش که گوش‌های پایتخت را هم لرزاند؛ خیلی‌ها پیام تسلیت فرستادند؛ خیلی‌ها همدردی کردند و خود را در غم آن‌ها شریک دانستند؛ اما پس از آن حادثه تلخ، هیچ چیز عوض نشد؛ مین همچنان مثل مرگ در حیات هر روزه استان‌های غربی کشور نفس می‌کشد؛ مین همچنان قربانی می‌گیرد.

آن چه را مین از قربانیان می‌گیرد، نه جبران‌پذیر است و نه قابل برگشت. در همان مهرماه ۱۳۹۲، این هفت کودک معصوم، از ناحیه دست، پا و صورت زخمی شدند؛ پای یکی از دختر بچه‌ها در اثر این حادثه انفجار، از قسمت سینه پا و پنجه قطع شد. دو نفر از آن‌ها نیز از ناحیه چشم به‌شدت آسیب دیدند. بعد از این حادثه، خانواده‌های این هفت کودک، دوندگی‌های بسیاری کردند؛ رفتند و آمدند؛ پدران و مادران آن‌ها که کارگر و کولبر و کشاورز بودند، نتوانستند از هیچ جا حمایتی کسب کنند؛ هیچ نهاد و مرجعی به دادشان نرسید و مجبور شدند هزینه‌های درمان را از جیب خالی خودشان بپردازند؛ این خانواده‌ها به خاطر مشکلی که هیچ نقشی در به وجود آمدنش نداشتند در مضیقه قرار گرفتند و یک سال بعد رسانه‌ها به طنز نوشتند فرماندار مریوان تنها پنج کیلو روغن و پنج کیلو قند به خانواده کودکان زخمی از مین این شهرستان هبه کرده است؛

میم مثل مین

این در حالی است که آن‌ها پول درمان ندارند. رضا خسروی (بخشدار مرکزی وقت مریوان) در ارتباط با این که چرا چنین حادثه‌ای رخ داده‌است، همان روزها به رسانه‌ها گفت: «این منطقه قبلا از وجود مین پاکسازی شده بود، ولی در گوشه و کنار آن هنوز مین‌هایی هست که با بارندگی‌ها و لغزش خاک، جابه‌جا و هویدا می‌شود.» بعد از این حادثه دلخراش، بازهم مین قربانی گرفت؛ آن هم بارها و بارها؛ در بانه، سقز، مریوان و سردشت؛ در هر نقطه مرزی غرب کشور، همواره این احتمال وجود دارد که راه رفتن، بازی کردن یا گذشتن از کوچه‌ها و معابر خطرناک باشد؛ همیشه این احتمال سیاه وجود دارد که با انفجار یک مینِ کشف‌نشده، یک قربانی به جمع قربانیان قبلی مین افزوده شود.

حسین احمدی نیاز (وکیل دادگستری) که وکالت چند قربانی مین را در استان‌های غربی کشور بر عهده دارد، در ارتباط با این احتمال سیاه می‌گوید: «۱۶ میلیون مینِ خنثی‌نشده و کشف‌نشده در کشور وجود دارد که گستردگی جغرافیایی آن مناطق جنگ‌زده غرب و جنوب کشور، یعنی آذربایجان غربی، کرمانشاه و کردستان و البته خوزستان، را دربرمی‌گیرد. این مین‌ها، هر لحظه و هر روز می‌توانند قربانی بگیرد. این مین‌ها در مناطق پاکسازی‌ نشده‌ نظامی قرار دارند، اما توسط نزولات جوی یا گل‌و‌لای زمین جابه‌جا می‌شوند و به مناطق مسکونی می‌آیند و دقیقا همین جابه‌جایی است که بسیار خطرآفرین است. به گفته احمدی نیاز، قربانیان مین چند دسته هستند؛ برخی از آن‌ها مثل کودکانِ نشکاشِ مریوان، افراد عادی، کودکان و رهگذران هستند؛

اما دسته‌ای دیگر از قربانیان مین که تعدادشان کم هم نیست، کارگران زمین‌های کشاورزی در روستاهای مرزی و کولبران هستند؛ این دسته دوم در حین تلاش برای امرارمعاش و در زمان تردد در مناطق پرخطر دچار حادثه می‌شوند و معمولا نیز آسیب‌های جدی می‌بینند. به اعتقاد احمدی‌نیاز فرقی نمی‌کند که کجا و چطور قربانی مین می‌شوی. در اکثر موارد، به دلیل خلأ قانونی و حمایتی، قربانیان مین تنها می‌مانند و مجبور می‌شوند تا آخر عمر با دردهای ناشی از این حادثه بسوزند و دم برنیاورند؛ نه دیه مناسبی به آن‌ها پرداخت می‌شود و نه معمولا مستمری جانبازی به آن‌ها تعلق می‌گیرد و البته وضعیت برای کولبرانی که قربانی مین می‌شوند، به خاطر ماهیت شغلی‌شان به‌مراتب دشوارتر است.

میم مثل مین

قادر نباتی یکی از همین کولبران است؛ کولبری که در سال ۹۳ هنگام حمل بار، نزدیک بازارچه مرزی بانه، دچار انفجار مین شده و یک پایش را از دست داده‌است؛ او نتوانسته در کمیسیون ماده ۲ که تنها مرجع رسیدگی به وضعیت قربانیان مین است و در فرمانداری‌ها باحضور مقامات محلی برگزار می‌شود، حکم جانبازی بگیرد و در نتیجه مستمری جانبازی و از کارافتادگی به او پرداخت نمی‌شود و علی‌رغم این که متاهل و پدر چند فرزند است، هیچ منبع درآمدی ندارد. خودش قصه تلخ زندگی‌اش را این‌طور روایت می‌کند:

«آبان سال ۹۳ بود؛ داشتیم کول می‌بردیم؛ من و رفیقم با هم بودیم؛ می‌خواستیم وارد بازارچه مرزی بانه شویم که ناگهان رفتیم روی مین؛ من پای راستم از زانو قطع شد و رفیقم کور شد. بعد از حادثه ما را بردند بیمارستان بانه و مداوای جزئی کردند ؛ درنهایت هم من را به بیمارستان سنندج منتقل کردند؛ آن‌جا دکترها گفتند پایت از دست رفته است، نمی‌توان کاری برایش کرد و پایم را بریدند؛ بعد از ۱۵ روز بدون یک پا برگشتم خانه؛ بدون آن که ریالی پول داشته باشم؛ این بماند؛ نه تنها هیچ پولی در جیبم نمانده بود، بلکه به خاطر هزینه‌های دوا و درمان کلی مقروض شده بودم. هیچ نهادی ریالی بابت هزینه‌های درمان و بیمارستان به من نپرداخت.» درخواست جانبازی قادر نباتی در کمیسیون ماده ۲ رد شده، وکیلش پرونده او را برای شکایت از حکم صادره، به دیوان عدالت اداری فرستاده و اکنون منتظر صدور حکم نهایی است؛ به قول خودش منتظر عدالتی است که حقش است.

این کولبر خانه‌نشین می‌گوید: نه دیه به من تعلق گرفت و نه جانبازی؛ نمی‌دانم در گزارش سانحه چه آورده بودند که در کمیسیون هیچ چیز به من تعلق نگرفت؛ شاید هم چون کولبر بودم، هیچ حمایتی از من نشد؛ گفتند بارت چه بوده؛ گفتم مقداری وسایل خانه و این چیزها؛ من یک کولبر ساده‌ام؛ قاچاقچی نیستم؛ مشروبات الکی هم حمل نمی‌کنم؛ فقط دنبال روزی برای خانواده ام بودم که ناخواسته و بی‌تقصیر به این روز افتادم؛ حالا چه کسی باید پاسخگو باشد؟ من که گناهی ندارم…» آخرین حرف‌های قادر نباتی، آخرین حرف‌های کسی است که احساس می‌کند همه مهره‌هایش را در قمار باخته و دیگر هیچ شانسی برای آینده ندارد:

میم مثل مین

«من یک کولبرم؛ یک کارگر بیکار و خانه‌نشین که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد؛ نه بیمه‌ای، نه درآمدی و نه مستمری‌ای؛ متولد ۱۳۵۱ هستم؛همسر و دو بچه دارم. خانواده‌ای بدون درآمد هستیم که در یک اتاق کوچک در خانه پدری‌ام در سقز زندگی می‌کنیم. خرجم را هم با هزار منت از پدرم و برادرهایم می‌گیرم؛ هیچ کاری نمی‌توانم انجام دهم؛ منبع درآمدی هم ندارم؛ دو تا پسر دارم که هنوز کوچک‌اند و به درد کارکردن نمی‌خورند؛ بزرگ هم که شدند، باید چه بکنند؛ این‌جا کار نیست؛ باید مثل من بروند کولبری. آن‌ها هم آینده‌ای بهتر از من نخواهند داشت؛ یا روی مین می‌روند؛ یا از کوه سقوط می‌کنند و قطع نخاع می‌شوند یا در سقوط کولاک و بهمن جان خود را دست خواهند داد؛ آن‌ها هم آینده‌ای بهتر از من نخواهند داشت.»

این کارگرِ ازکارافتاده مدام یک سوال را تکرار می‌کند؛ سوالی که پاسخش به این سادگی‌ها نیست؛ سوالی که از بس آزاردهنده است، نمی‌شود نسبت به بی پاسخ ماندنش بی‌تفاوت ماند: «گناه منی که در یک نقطه مرزی محروم، جایی که امکان کارکردن و پول درآوردن نیست، به دنیا آمده‌ام چیست؟ چرا باید به این شکل از هستی ساقط شوم و کسی پاسخگو نباشد؟ آیا مستمری جانبازی، حق من و امثال من با چند سر عائله نیست؛ منی که در آن چه بر سرم آمده کوچک‌ترین دخالتی نداشته‌ام؟» نباتی تنها قربانی‌ای نیست که سال‌ها پس از حادثه‌دیدگی به امان خدا رها شده‌است؛ ناصر سرگران که سال‌ها پیش در رودخانه سقز دچار انفجار مین شد، همین اوضاع را دارد و همین‌طور هادی لگزی، متولد ۱۳۶۴ که در سال ۱۳۷۹ هنگامی که یک دانش‌آموز دبیرستانی بود، در مزرعه پدرش در روستای «کانی طومار» بوکان، وقتی مشغول وجین کردن علف‌های هرز بود، روی مین رفت و دو چشم، دو دست و حس بویایی‌اش را از دست داد.

میم مثل مین

هادی لگزی و ناصر سرگران نیز مثل قادر نباتی علی‌رغم تاکید قانون «بازگشت مهاجران جنگی» نتوانسته‌اند از مزایای جانبازی و مستمری بهره‌مند شوند. هرچه دوندگی کرده‌اند به جایی نرسیده‌اند. هادی لگزی، همان سال ۷۹، به دادسرای نظامی شکایت می‌کند و دادسرا نیروی انتظامی را به پرداخت دیه محکوم می‌کند. بار اول از دریافت دیه انصراف می‌دهد؛ چون شنیده است اگر دیه را بگیرد، دیگر جانبازی به او تعلق نمی‌گیرد؛ بعدها متوجه می‌شود که استنباطش اشتباه است؛ درنهایت، کمیسیون ماده ۲ استانداری آذربایجان غربی، درخواست جانبازی او را رد می‌کند. چند سال پرونده جانبازی را این طرف و آن طرف می‌برد؛ سال ۸۶، دوباره پرونده دادسرای نظامی را زنده می‌کند و ۳۰ میلیون تومان دیه می‌گیرد؛ بازهم دوندگی ادامه دارد تا ۹۰؛

در این سال، قوانین جانبازی اصلاحیه می‌خورد و بندی که می‌گفت اگر در اثر سهل‌انگاری با ادوات جنگی مصدوم شوی، جانباز محسوب نمی‌شوی، پاک می‌شود؛ مرداد ۹۰، کمیسیون ماده ۲ فرمانداری بوکان، پرونده او و چند نفر دیگر را از نو بررسی می‌کند؛ با خوشحالی و ناباوری نتیجه را دریافت می‌کند؛ این بار جانباز شناخته شده؛ نتیجه را به بنیاد شهید فرستادند، اما متاسفانه این بار بنیاد شهید بود که زیر بار نرفت؛ بهانه‌های جورواجور آوردند و او تا امروز نتوانسته‌ از مستمری جانبازی بهره‌مند شود. بدون تردید، قصه قربانیان مین، قصه کودکان روستای نشکاش، قصه ناصر و هادی و قادر و قصه بسیاران دیگر، قصه‌ای غم‌انگیز است؛ قصه‌ای که هیچ پایان شادی هم ندارد؛ روزها انتظار، بدون نان، بدون درآمد و بدون امید به آینده.


فلسفه جمله‌ی تکراریِ «از این شنبه شروع می‌کنم»


وب سایت ترجمان – جیمز سوروویاکی، ترجمۀ محمد معماریان: مقاله‌ای که ماه‌هاست گوشۀ دسکتاپ چشمک می‌زند اما حوصلۀ تمام کردنش را نداریم؛ پروژه‌ای که زمان تحویلش گذشته اما به‌جای تکمیلش ترجیح می‌دهیم سریال ببینیم؛ جلسه‌ای که باید با کارفرمایمان بگذاریم اما هر روز به عقب می‌اندازیم: ذهن ما تمایلِ بی‌پایانی به اهمال‌کاری دارد، تمایل به عقب‌انداختن چیزهایی که می‌دانیم عقب‌افتادنشان به ضرر ماست. در سال‌های اخیر، اهمال‌کاری موضوع چندین پژوهش جالب‌توجه در حوزۀ اقتصاد رفتاری بوده است.

چند سال قبل، اقتصاددان آمریکایی، جورج اکرلوف، دید که باید کار ساده‌ای انجام دهد: پست‌کردن یک بسته لباس از هند، که محل زندگی‌اش بود، به ایالات متحده. لباس‌ها مال دوست و همکارش، جوزف استیگلیتز، بود که در سفر به هند جا گذاشته بود، و لذا اکرلوف مشتاق بود این بسته را بفرستد. اما مشکلی در کار بود: ترکیبی از بوروکراسی هندی، با آنچه خود اکرلوف «بی‌عرضگی‌ام در این‌جور کارها» می‌خواند، این کار را پرزحمت می‌کرد. به حساب و کتاب خود او، چنین کاری یک روز کامل از او وقت می‌گرفت. به همین دلیل، انجام این کار را هفته به هفته عقب انداخت. قضیه بیش از هشت ماه طول کشید، و اندکی پیش از آنکه اکرلوف به خانه برگردد مشکل را حل‌وفصل کرد:

باشه برای بعد

اکرلوف خبردار شد یکی دیگر از دوستانش می‌خواهد چیزی به ایالات متحده بفرستد، و توانست لباس‌های استیگلیتز را هم به بستۀ دوستش اضافه کند. عطف به عجایب و غرایبی که در تحویل مرسوله‌های میان‌قاره‌ای رُخ می‌دهد، محتمل است که اکرلوف قبل از لباس‌های استیگلیتز به ایالات متحده رسیده باشد. نکته‌ای در این قصه هست که می‌تواند برایمان خوشایند باشد: حتی اقتصاددان‌های برندۀ جایزۀ نوبل هم اهمال‌کاری۱ می‌کنند! بسیاری از ما در گذر زندگی کارهای بزرگ و کوچک عقب‌مانده‌ای داریم که وجدان‌مان را انگولک می‌کنند. اما نزد اکرلوف، این تجربه علی‌رغم آنکه آشنا بود مرموز به نظر می‌آمد. او واقعاً قصد داشت بسته را برای دوستش بفرستد،

اما چنانکه در مقاله‌ای با عنوان «اهمال‌کاری و تمکین»۲ (۱۹۹۱) نوشت، «هشت‌ماه هر روز صبح بلند می‌شدم و تصمیم می‌گرفتم که صبح فردا بستۀ استیگلیتز را بفرستم». او همیشه در آستانۀ فرستادن بسته بود، اما لحظۀ اقدام هرگز فرا نرسید. اکرلوف، که یکی از چهره‌های محوری در اقتصاد رفتاری شد، به این نتیجه رسید که اهمال‌کاری شاید صرفاً عادتی بد نباشد. او استدلال کرد که این رفتار می‌تواند نکته‌ای مهم را دربارۀ محدودیت‌های تفکر عقلایی روشن کند و درس‌های مفیدی دربارۀ پدیده‌های متنوعی از سوءمصرف مواد تا عادت‌های پس‌انداز به ما بیاموزد. از زمان انتشار مقاله‌اش، مطالعۀ اهمال‌کاری به یک حوزۀ مهم در محافل دانشگاهی تبدیل شده است چنانکه فلاسفه، روان‌شناسان و اقتصاددانان همگی درباره‌اش نظر می‌دهند.

دانشگاهیان، که در بازه‌های طولانی به صورت سرخود فعالیت می‌کنند، شاید به‌طور خاص مستعد آن باشند که کارهایشان را به تعویق بیاندازند: پیمایش‌ها می‌گویند که اکثریت گسترده‌ای از دانشجویان کالج اهمال‌کاری دارند، و مقالات موجود در ادبیات پژوهشی اهمال‌کاری اغلب گریزی هم به مشکل خود مؤلف در تمام‌کردن مقاله می‌زنند (همین یادداشت هم استثنایی بر آن قاعده نیست). اما همهمۀ دانشگاهی دربارۀ این موضوع فقط حکایت منورالفکرهایی نیست که تنبلی‌شان را توجیه می‌کنند. کتاب دزد زمان۳ که سرویراستاری‌اش به عهدۀ کریسولا اندرو و مارک دی. وایت بوده است، مجموعه‌ای از مقالات دربارۀ اهمال‌کاری است که از ادبیات کاملاً نظری تا محتوای کاربردی غافلگیرکننده در آن وجود دارد.

بنا به استدلال‌های دانش‌پژوهان در این اثر، میل به اهمال‌کاری پرسش‌های بنیادین فلسفی و روان‌شناختی را پیش می‌کشد. شاید آخرین بار که کاری را عقب انداخته‌اید تا سریال «چگونه با مادرتان آشنا شدم» را ببینید، پیش خودتان فکر کرده باشید که فقط تنبل‌بازی درآورده‌اید. اما از یک زاویۀ دیگر، شما دقیقاً درگیر کاری شده‌اید که سیالیّت هویت انسان و رابطۀ غامض بشر با زمان را نشان می‌دهد. جورج اینسلی، اقتصاددانی که چهره‌ای محوری در مطالعۀ اهمال‌کاری است، در یکی از مقالات کتاب استدلال می‌کند که کِش‌دادن کارها «پدیده‌ای بنیادین مثل شکل زمان است، و می‌تواند تکانۀ پایه نامیده شود». شاید حق با اینسلی باشد که اهمال‌کاری یک تکانۀ پایۀ بشری است، اما اضطراب دربارۀ آن به منزلۀ یک مسألۀ جدی گویا در اوایل دوران مدرن پدید آمد.

اصل واژۀ procrastination (از ریشۀ لاتین به معنای «به فردا انداختن») در قرن شانزدهم وارد زبان انگلیسی شد، و در قرن هجدهم ساموئل جانسون آن را «یکی از ضعف‌های عمومی» نامید که «بیش یا کم بر ذهن هر کسی مستولی می‌شود» و برای اصل این تمایل مرثیه‌سرایی کرد: «نمی‌توانم خودم را ملامت نکنم که چنین مدت طولانی از کاری که ناگزیر باید کرد غفلت کرده‌ام، که هر لحظه تنبلی در آن به دشواری‌اش افزوده است». و گویا به مرور زمان این مسأله حادتر شده است. به قول پیرز استیل، استاد کسب‌وکار در دانشگاه کلگری، درصد افرادی که معترف بوده‌اند مشکل اهمال‌کاری دارند از ۱۹۷۸ تا ۲۰۰۲ چهار برابر شده است. در این پرتو می‌توان اهمال‌کاری را مسألۀ جوهری دوران مدرن دانست. همچنین این مسئله به‌نحو شگفت‌آوری پرهزینه است.

باشه برای بعد

هر سال آمریکایی‌ها صدها میلیون دلار تلف می‌کنند چون مالیات‌هایشان را سر وقت ثبت نمی‌کنند. دیوید لیبسون، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، نشان داده است که کارگران آمریکایی که هیچ‌وقت در یک طرح مستمری بازنشستگی ثبت‌نام نکرده‌اند، به‌خاطر آنکه از معافیت مالیاتی مربوطه بهره نبرده‌اند، مبالغ عظیمی از دست داده‌اند. هفتاد درصد از بیماران مبتلا به آب‌سیاه، چون قطره‌های چشم را مرتب استفاده نمی‌کنند، در خطر نابینایی‌اند. اهمال‌کاری همچنین هزینه‌های هنگفتی بر کسب‌وکارها و حکومت‌ها تحمیل می‌کند. بحران اخیر یورو، که به‌واسطۀ دودلی حکومت آلمان تشدید شد، و زوال صنعت خودروی آمریکا که مصداقش ورشکستگی جنرال‌موتورز بود، تا حدی به‌خاطر میل مدیرانی بود که دوست داشتند تصمیم‌گیری‌های دشوار را به تعویق بیاندازند.

(یکی از نتیجه‌گیری‌های کلیدی در صد تا صفر۴، تاریخچه‌ای که اخیراً الکس تیلور از جنرال‌موتورز نوشته است، آن است که «اهمال‌کاری سود ندارد».) فلاسفه به دلایلِ دیگری به اهمال‌کاری علاقه‌مندند. این پدیده یک نمونۀ مهم از آن چیزی است که یونانی‌ها آکراسیا۵ می‌نامیدند: انجام کاری خلاف صلاح‌دیدِ خود شخص. پیرز استیل اهمال‌کاری را این‌طور تعریف می‌کند: به تعویق انداختن عامدانۀ یک کار با اینکه احتمال می‌دهید این تأخیر به ضرر شما خواهد بود. به بیان دیگر، اگر ته ذهنتان این باشد که «بخور و بیاشام و خوش باش که فردا زنده نیستی» مرتکب اهمال‌کاری نشده‌اید. تأخیر آگاهانه‌ای که گمان می‌کنید کاراترین بهره‌برداری از زمانتان است نیز اهمال‌کاری به حساب نمی‌آید.

جوهرۀ اهمال‌کاری این است که آنچه فکر می‌کنید باید بکنید را انجام ندهید، یعنی همان ذهنیت کج و معوجی که توضیح می‌دهد این عادت چرا بار روانی سنگینی برای مردم دارد. نکتۀ غامض دربارۀ اهمال‌کاری همین است: با این کار گرچه به‌ظاهر از تکالیف ناخوشایند اجتناب می‌کنیم، اما معمولاً شاد هم نمی‌شویم. در یک مطالعه، ۶۵ درصد از دانشجویانی که پیش از آغاز کار روی مقالۀ پایان‌ترم خود پیمایش شدند گفتند که مایل‌اند از اهمال‌کاری پرهیز کنند: آن‌ها می‌دانستند که هم کارشان را سروقت انجام نخواهند داد و هم آن تأخیر ناشادشان می‌کند. اکثر مقالات این کتاب جدید هم‌نظرند که این رفتارِ عجیبِ غیرعقلانی در رابطۀ ما با زمان ریشه دارد: به‌طور خاص، همان تمایلی که اقتصاددانان «تنزیل هذلولی»۶ می‌نامند. یک آزمایش دومرحله‌ای این پدیده را به‌صورت کلاسیک نشان می‌دهد:

در مرحلۀ اول، افراد باید بین دریافت ۱۰۰ دلار امروز یا ۱۱۰ دلار فردا انتخاب کنند؛ در مرحلۀ دوم، افراد باید بین دریافت ۱۰۰ دلار یک ماه دیگر یا ۱۱۰ دلار یک ماه و یک روز دیگر انتخاب کنند. این دو انتخاب اساساً یکسان‌اند: یک روز بیشتر صبر کن و ده دلار بیشتر بگیر. اما انتخاب بسیاری افراد در مرحلۀ اول آن است که مبلغ کمتر را فوراً بگیرند، ولی در مرحلۀ دوم ترجیح می‌دهند یک روز بیشتر صبر کنند و ده دلار بیشتر بگیرند. به بیان دیگر، این «تنزیل‌دهندگان هذلولی» هنگامی که به آینده فکر می‌کنند توان تصمیم‌گیری عقلایی دارند، ولی در موقعیت حال، ملاحظات کوتاه‌مدت بر اهداف درازمدت‌شان چیره می‌شوند. در آزمایشی که یک گروه دیگر از همکاران اقتصاددان آمریکایی، جورج لونشتاین، انجام دادند نیز پدیدۀ مشابهی دیده شد. در آن آزمایش از افراد خواسته شد یک فیلم برای تماشا در همان شب و یک فیلم برای تماشا در یک روز دیگر انتخاب کنند.

جای تعجب نبود که برای فیلمی که می‌خواستند فوراً تماشا کنند معمولاً کمدی‌های مبتذل و فیلم‌های پرفروش را انتخاب می‌کردند، اما برای تماشا در آینده احتمال بیشتری داشت که فیلم‌های جدی و مهم را انتخاب کنند. طبعاً مشکل آن است که وقتی زمان تماشای فیلم جدی می‌رسد، اغلب یک فیلم سطحی دیگر جذاب‌تر به نظر می‌رسد. به همین خاطر است که صف‌های نت‌فلیکس پُر از فیلم‌هایی است که هرگز دیده نمی‌شوند: خودِ مسئولیت‌پذیر ما «هتل رواندا»۷ و «مُهر هفتم»۸ را در صف تماشایمان می‌گذارد، اما وقتش که می‌رسد جلوی «خماری»۹ نشسته‌ایم. درسی که از این آزمایش‌ها می‌گیریم این نیست که آدم‌ها کوته‌بین یا سطحی‌اند، بلکه این است که ترجیحاتشان در گذر زمان تغییر می‌کند. ما می‌خواهیم که شاهکار برگمان را ببینیم، وقت کافی پیدا کنیم که گزارشمان را درست بنویسیم، پولی برای بازنشستگی کنار بگذاریم.

باشه برای بعد

اما وقتی آیندۀ درازمدت به حال کوتاه‌مدت تبدیل می‌شود، امیالمان هم تغییر می‌کند. چرا این اتفاق می‌افتد؟ یک پاسخِ رایج جهل است. سقراط اعتقاد داشت که اکراسیا به معنای دقیق کلمه ممکن نیست، چون ما چیزی را که برایمان بد است نمی‌خواهیم. یعنی اگر خلاف منافعمان عمل می‌کنیم، لابد علتش آن است که کار درست را نمی‌دانیم. در همین راستا، به نظر لونشتاین هم اهمال‌کاران به‌دلیلِ پاداش‌های «شهودی» حال حاضر است که منحرف می‌شوند. به تعبیر جان رِی، اقتصاددان اسکاتلندی قرن نوزدهم میلادی، «دورنمای خیرهای آتی که شاید سال‌های آینده به دستمان برسد، در چنین لحظه‌ای ملال‌آور و مشکوک جلوه می‌کند، و محتمل است آن را پست‌تر از آن چیزی بدانیم که نورِ امروز پرتوان بر آن می‌تابد و می‌بینیم که در کمالِ تر و تازگی در چنگ ماست».

لونشتاین همچنین می‌گوید که شدت این پاداش‌های شهودی درست در خاطرمان نمی‌ماند: وقتی آماده‌شدن برای جلسه را به تعویق می‌اندازیم و به خودمان می‌گوییم فردا آماده می‌شویم، نمی‌بینیم که فردا هم وسوسۀ به تعویق انداختن کار به همین شدت خواهد بود. همچنین به‌واسطۀ آن چیزی که جان السترِ جامعه‌شناس «مغالطۀ برنامه‌ریزی» نامیده است، جهل می‌تواند بر اهمال‌کاری اثر بگذارد. به نظر الستر، افراد مدت‌زمان «لازم برای انجام یک تکلیف» را دست‌کم می‌گیرند: «تا حدی به این خاطر که توجه نمی‌کنند تکمیل پروژه‌های مشابه در گذشته چقدر از آن‌ها وقت گرفته است، و تا حدی به‌خاطر تکیه بر سناریوهای بی‌مشکل که تصادف‌ها یا مشکلات غیرمترقبه را در آن‌ها در نظر نگرفته‌اند».

به‌عنوان نمونه، وقتی مشغول نوشتن این یادداشت بودم، مجبور شدم ماشینم را به تعمیرگاه ببرم، به دو سفر ناگهانی بروم، یکی از اعضای خانواده‌ام مریض شد و… این اتفاقات به یک معنا غیرمترقبه بودند و قدری از وقتِ کارم را گرفتند. ولی همگی از آن جمله مسائلی بودند که انتظار می‌رود در زندگی روزمره با آن‌ها روبرو شوید. تظاهر به اینکه هیچ مزاحمتی در کارم پیش نخواهد آمد یک مصداق مغالطۀ برنامه‌ریزی بود. بااین‌حال، همۀ قصه هم نمی‌تواند جهل باشد. در وهلۀ اول، به هنگام اهمال، کارهایی که انتخاب می‌کنیم لزوماً مفرّح نیستند، بلکه صرفاً جذاب‌اند چون آن کاری نیستند که باید بکنیم. مثلاً آپارتمان من به‌ندرت منظم‌تر از الآن است. و مردم از تجربه درس می‌گیرند:

اهمال‌کاران وسوسه‌انگیزیِ حال حاضر را خوب می‌شناسند، و می‌خواهند در برابرش مقاومت کنند. ولی نمی‌کنند. مثلاً یکی از آشنایانم که سردبیر یک مجله است تعریف می‌کرد که یک آقای نویسنده ظهر یک چهارشنبه به او گفت همین که از ناهار برگردد یادداشت، با ضرب‌الاجل، روی میزش خواهد بود. بالاخره یادداشت روی میز او آمد، البته سه‌شنبۀ هفتۀ بعد. پس برای تبیین کامل‌تری از اهمال‌کاری باید نگرش‌هایمان به وظایفی را مد نظر قرار دهیم که از انجامشان اجتناب می‌کنیم. یک مثال مفید را می‌توان در دوران حرفه‌ای ژنرال جورج مک‌للان دید: رهبر ارتش پوتوماک در سال‌های آغازین جنگ داخلی، و یکی از اهمال‌کاران کبیر روزگار. وقتی ژنرال مک‌للان رهبری قوای ایالت‌های شمالی را به عهده گرفت، یک نابغۀ نظامی حساب می‌شد، اما اندکی بعد به‌خاطر دودلی‌های مزمنش مشهور شد.

در سال ۱۸۶۲ که با حملۀ گازانبری یکی دیگر از یگان‌های شمالی فرصتی عالی داشت تا ریچموند را از چنگ مردان رابرت لی درآورد، این پا و آن پا کرد چون اعتقاد داشت که دسته‌های سربازان کنفدراسیون راهش را سد کرده‌اند، و در نتیجه آن شانس را از دست داد. در ادامۀ همان سال، هم پیش و هم پس از نبرد آنتیتم، دوباره تعلل کرد تا مزیت دوبرابری نفراتش در مقابل نیروهای لی را از دست بدهد. پس از واقعه، ژنرالِ فرماندۀ کل قوای ایالت‌های شمالی، هنری هالک، نوشت: «این بی‌تحرّکی که در اینجا دیده می‌شود، در مخیلۀ هیچ‌کس نمی‌گنجد. برای تکان دادن این تودۀ بی‌حرکت باید اهرم ارشمیدسی آورد». «بی‌تحرّکی» مک‌للان چند دلیل کلاسیک اهمال‌کاری‌های ما را برجسته می‌کند. گرچه او هنگام عهده‌دارشدنِ فرماندهی ارتش ایالات شمالی به لینکلن گفت «من می‌توانم از پسش برآیم»، ظاهراً مطمئن نبود که از پس هیچ کاری بربیاید.

باشه برای بعد

ژنرال جورج مک‌للان

او همواره تسلیحات جدید از لینکلن می‌خواست و، به قول یکی از شاهدان، «هرگز احساس نکرد قوای کافی دارد که به اندازۀ کافی آموزش دیده یا تجهیزات دارند». نبود اعتمادبه‌نفس، که گاهی رؤیاهای غیرواقع‌بینانه از موفقیت‌های حماسی هم در آن نفوذ می‌کند، اغلب به اهمال‌کاری می‌انجامد. و بسیاری مطالعات می‌گویند که اهمال‌کاران شخصاً دست خودشان را می‌بندند: آن‌ها به‌جای اینکه ریسک ناکامی را بپذیرند، ترجیح می‌دهند شرایطی پدید بیاورند که موفقیت ناممکن شود، که این واکنش طبعاً دور باطل می‌آفریند. همچنین مک‌للان مبتلا به «برنامه‌ریزی بیش از حد» بود، انگار که در نبرد فقط می‌ارزد که طرح جنگ ایده‌آل در دست باشد. اهمال‌کاران اغلب مبتلا به این نوع کمال‌طلبی‌اند.

از این منظر، اهمال‌کاری، به‌جای آنکه جهل محض باشد، ترکیبی از ضعف و جاه‌طلبی و تعارض درونی است. اما برخی فلاسفه در دزد زمان برای شکاف بین آنچه مایل به انجامش هستیم و آنچه در نهایت انجام می‌دهیم تبیین بنیادی‌تر می‌آورند: فردی که برنامه می‌ریزد و فردی که در اجرای آن برنامه ناکام می‌ماند واقعاً عین هم نیستند، بلکه اجزای متفاوتی از آن چیزی هستند که توماس شلینگ (استاد نظریۀ بازی) «خویشتنِ متفرّق»۱۰ می‌خواند. فرد خود را در قالب یک خویشتن متحد نمی‌فهمد، بلکه موجودات متفاوتی می‌بیند که در حال کشمکش و رقابت و چانه‌زنی برای کسب کنترل‌اند. یان مک‌ایون در رمان اخیرش به نام خورشیدی۱۱ همین وضعیت را خاطرنشان می‌کند:

«در لحظه‌های تصمیم‌گیری مهم، ذهن را می‌شود یک پارلمان، یا یک اتاق رایزنی، دانست. فراکسیون‌های مختلف مشغول نزاع‌اند، منافع کوتاه‌مدت و درازمدت همدیگر را لعن و نفرین می‌کنند. نه‌تنها هیجانات مطرح و مورد مخالفت واقع می‌شوند، که برخی پیشنهادها فقط برای تحت‌الشعاع قراردادن پیشنهادات دیگر پیش کشیده می‌شوند. جلسات ممکن است به بیراهه بروند یا به آشوب کشیده شوند». به همین منوال، اتو فون بیسمارک گفته بود: «فاوست شاکی بود که در سینه‌اش دو روح دارد، ولی من جماعتی از ارواح را درون خودم جای داده‌ام که مشغول مشاجره‌اند. مثل این است که در جمهوری به سر می‌برم». با این معنا، اولین گام در حل‌وفصل اهمال‌کاری این نیست که بپذیرید شخص شما مشکلی دارید، بلکه تصدیق آن است که خویشتن‌های شما مشکل دارند.

اگر هویت را کلکسیونی از خویشتن‌های رقیب همدیگر بدانیم، هرکدامشان نمایندۀ چیست؟ ساده‌ترین پاسخ آن است که یکی نمایندۀ منافع کوتاه‌مدت (تفریح، به تعویق انداختن کار و…) است، و دیگری اهداف درازمدتتان را نمایندگی می‌کند. اما اگر این‌گونه باشد، روشن نیست که چطور از پس کارها برمی‌آیید: لابد خویشتنِ کوتاه‌مدت‌بین همیشه پیروز میدان می‌شود. دان راسِ فیلسوف، پاسخ متقاعدکننده‌ای برای این مسئله دارد. به نظر راس، بخش‌های مختلف خویشتن همگی یک‌جا حضور دارند چنانکه درگیر رقابت و چانه‌زنی با همدیگرند: یکی می‌خواهد کار کند، یکی می‌خواهد تلویزیون ببیند، و… نکتۀ کلیدی به نظر راس آن است که گرچه خویشتنِ تلویزیون‌بین فقط به تلویزیون دیدن علاقه دارد، نه‌فقط اکنون که در آینده هم به تلویزیون دیدن علاقه‌مند است.

به همین خاطر می‌شود با آن چانه‌زنی کرد: اگر الآن کار کنی، در ادامۀ راه می‌توانی بیشتر تلویزیون ببینی. در این خوانش، اهمال‌کاری نتیجۀ یک فرآیند چانه‌زنی است که به بیراهه رفته است. ایدۀ «خویشتن متفرق»، گرچه برای برخی افراد ناخوشایند است، در عمل می‌تواند رهایی‌بخش باشد چون از شما می‌خواهد اهمال‌کاری را پدیده‌ای نبینید که صرفاً با سخت‌کوشی می‌توان بر آن غلبه کرد. در عوض، باید به آن چیزی اتکا کنیم که جوزف هیت و جول اندرسون در مقاله‌شان در کتاب دزد زمان، «ارادۀ گسترده» می‌نامند: ابزارها و تکنیک‌های بیرونی برای کمک به آن بخش‌هایی از خویشتن که مایل به کار است. یک مثال کلاسیک از پیاده‌سازی ارادۀ گسترده را می‌توان در اولیس دید که از مردانش خواست او را به دکل کشتی‌اش ببندند.

اولیس می‌داند که وقتی نغمۀ حوریان دریایی را بشنود، چنان ضعیف است که برای رسیدن به آن‌ها کشتی را به‌سمت صخره‌ها هدایت می‌کند. لذا از مردانش می‌خواهد او را طناب‌پیچ کنند تا مجبور به تبعیت از اهداف درازمدتش شود. به همین قیاس، توماس شلینگ یک‌بار گفته بود که حاضر است پیش‌پرداخت بیشتری برای اتاق هتل بدهد به شرط آنکه تلویزیون نداشته باشد. امروزه معتادان به قماربازی هم قراردادهایی با کازینوها امضا می‌کنند تا جلوی ورودشان به محوطۀ کازینو را بگیرند. و افرادی که می‌خواهند وزن کم کنند یا پروژه‌ای را تمام کنند، با دوستانشان شرط می‌بندند که اگر به قولشان عمل نکردند پولی از جیبشان برود. در سال ۲۰۰۸، یک دانشجوی دکترا در چپل‌هیل نرم‌افزاری نوشت که به افراد امکان می‌داد اینترنتشان را برای حداکثر هشت ساعت قطع کنند. این برنامه، با نام «آزادی»، اکنون حدود ۷۵ هزار کاربر دارد.

باشه برای بعد

توماس شلینگ

البته همۀ صاحب‌نظران دزد زمان هم موافق اتکا به ارادۀ گسترده نیستند. مارک وایت یک استدلال ایدئالیستی مطرح می‌کند که در اخلاقیات کاربردی کانتی ریشه دارد: وقتی بپذیریم که اهمال‌کاری یعنی ناکامی اراده، باید بجای تکیه بر کنترل‌های بیرونی که زمینه‌ساز نقصان بیشتر اراده‌اند، به دنبال تقویت اراده برویم. چنین اقدامی، ثمراتی هم دارد: جدیدترین پژوهش‌ها حاکی از آن‌اند که قدرت اراده، از جهاتی، شبیه عضله است و می‌تواند قوی‌تر شود. ولی همین پژوهش‌ها می‌گویند که مقدار قدرت ارادۀ اکثر ما محدود است و به‌سادگی مصرف می‌شود. در یک مطالعۀ مشهور، افرادی که از آن‌ها خواسته شده بود تا از یک وسوسۀ موجود چشم‌پوشی کنند (مثال این مطالعه یک بسته کلوچۀ شکلاتی بود که حق نداشتند به آن دست بزنند)، در مقایسه با افرادی که اجازه داشتند کلوچه بخورند، سخت‌تر می‌توانستند به اجرای یک تکلیف دشوار ادامه دهند.

عطف به این تمایل، منطقی است که برای مساعدت خودمان اغلب به‌طور شهودی بر قواعد بیرونی تکیه می‌کنیم. چند سال پیش، دن اریلی (روان‌شناس دانشگاه ام.آی.تی) در یک آزمایش جذاب به بررسی یکی از پایه‌ای‌ترین ابزارهای بیرونی در مقابله با اهمال‌کاری پرداخت: ضرب‌الاجل‌ها. دانشجویان کلاس باید در طول ترم سه مقاله تحویل می‌دادند و می‌توانستند یکی از این دو روش را انتخاب کنند: ضرب‌الاجل‌های مجزا برای تحویل هریک از مقالات معین کنند، یا هر سه مقاله را در انتهای ترم با هم تحویل بدهند. تحویل زودهنگام مقاله‌ها هیچ مزیتی نداشت چون همۀ آن‌ها در انتهای ترم نمره می‌گرفتند، اما تعیین ضرب‌الاجل یک هزینۀ بالقوه داشت چون اگر آن را رعایت نمی‌کردند نمره‌شان کم می‌شد.

پس گزینۀ منطقی آن بود که همۀ مقاله‌ها را در پایان‌ترم تحویل بدهند، چون در این حالت آزاد بودند که مقاله‌ها را زودتر بنویسند، اما ریسک کم‌شدن نمره به‌خاطر عدم رعایت ضرب‌الاجل را هم نداشتند. بااین‌حال، اکثر دانشجویان تصمیم گرفتند که ضرب‌الاجل‌های مجزا برای هر مقاله تعیین کنند، دقیقاً به این خاطر که می‌دانستند در غیر این صورت بعید است کار روی مقاله را زود شروع کنند و در نتیجه ریسک آن وجود داشت که نتوانند هر سه مقاله را تا پایان‌ترم تمام کنند. این نکته جوهرۀ «ارادۀ گسترده» است: دانشجویان، به‌جای اعتماد به خودشان، بر یک ابزار بیرونی تکیه کردند تا خودشان را وادار به انجام کاری بکنند که واقعاً میل به انجامش داشتند.

فارغ از متعهدسازی خود، راه‌های دیگری هم برای اجتناب از تعلل وجود دارند که اکثرشان وابسته به چیزی‌اند که در روان‌شناسی می‌توان «قاب‌بندی نو از وظیفۀ پیش رو» نامید. یک دلیل اهمال، شکاف بین تلاش (تلاشی که اکنون لازم است) و پاداش (پاداشی که شاید در آینده نصیبتان شود) است. پس پُرکردن این شکاف، به هر طریق لازم، مفید است. چون به‌تعویق‌انداختن وظایفِ نه‌چندان معین که ضرب‌الاجل‌های طولانی‌مدت دارند ساده‌تر از پروژه‌های متمرکز و کوتاه‌مدت است، تقسیم پروژه‌ها به بخش‌های کوچک‌تر و تعریف‌شده‌تر مفید است. به همین دلیل است که دیوید آلن، مؤلف یک کتاب پرفروش مدیریت زمان با عنوان به سرانجام رساندن کارها۱۲، تأکید زیادی بر دسته‌بندی و تعریف دارد: هرچه یک تکلیف مبهم‌تر باشد، یا هرچه به تفکر انتزاعی‌تری نیاز داشته باشد، احتمال آنکه تمامش کنید کمتر است.

باشه برای بعد

یک مطالعه در آلمان می‌گوید که واداشتن افراد به فکر دربارۀ مسائل عینی و عملی (مثل نحوۀ بازکردن حساب بانکی) موجب می‌شود در تمام‌کردن کارشان (حتی وقتی که به یک موضوع کاملاً متفاوت مربوط است) بهتر عمل کنند. یک راه دیگر برای آنکه احتمال وقوع اهمال کمتر شود آن است که تعداد گزینه‌هایتان کمتر شود: وقتی افراد می‌ترسند که گزینۀ اشتباهی را انتخاب کنند، غالباً در نهایت سراغ هیچ‌یک از گزینه‌ها نمی‌روند. پس بهتر است شرکت‌ها تعداد کمتری از گزینه‌های سرمایه‌گذاری را در طرح بازنشستگی به کارمندانشان ارائه دهند، و امضای این طرح را به صورت پیشفرض در قرارداد بگنجانند.

نمی‌توان از این حقیقت چشم‌پوشی کرد که جوهرۀ همۀ این ابزارها، تحمیل محدودیت و کاهش گزینه‌هاست؛ یا به بیان دیگر، محروم‌سازی عامدانۀ خویشتن از آزادی است. (ویکتور هوگو عادت داشته برهنه مشغول نوشتن شود، و به پیش‌خدمت خود می‌گفت لباس‌هایش را قایم کند تا وقتی که قرار است مشغول نوشتن باشد نتواند بیرون برود). ولی پیش از آنکه به‌سمت غلبه بر اهمال بشتابیم، باید به این هم فکر کنیم که شاید بهتر باشد به این تکانۀ روانی اعتنا کنیم. مارک کینگول فیلسوفی است که این نکته را با تعابیر وجودگرایانه گفته است: «اهمال غالباً ناشی از این احساس است که کارهای زیادی مانده که بکنیم، و لذا هیچ‌یک از آن‌ها به تنهایی ارزش انجام ندارد… این شکل عجیب از آن دیدگاهی که عمل را عین بی‌عملی می‌بیند، در لایه‌های زیرینش حاوی یک پرسش دل‌آزار است:

آیا اصلاً کاری هست که به انجامش بیارزد؟» در این معنا، شاید بهتر باشد که دو نوع اهمال را در نظر بگیریم: آن نوعی که حقیقتاً از جنس آکراسیا است، و آن نوعی که به ما می‌گوید کاری که قرار است انجام بدهیم در بطن خود هیچ فایده‌ای ندارد. چالشِ پیش روی اهمال‌کاران، و شاید فلاسفه، آن است که انواع مختلف اهمال را از هم تشخیص دهند.

مرجع: NewYorker

پی‌نوشت‌ها:

• این مطلب در تاریخ ۱۱ اکتبر ۲۰۱۰ با عنوان «Later» در وب‌سایت نیویورکر منتشر شده است است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «باشه برای بعد» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.

•• جیمز سوروویاکی (James Surowiecki) روزنامه‌نگاری در حوزۀ اقتصاد و کسب‌وکار است که در مجلاتی مانند اسلیت و فورچون کار کرده است. او از سال ۲۰۰۰ نویسندۀ ثابت نیویورکر بوده است. آخرین کتاب او خرد توده‌ها (The Wisdom of Crowds) نام دارد.

[۱] procrastinate
[۲] Procrastination and Obedience
[۳] The Thief of Time
[۴] Sixty to Zero: نام کتاب شصت تا صفر اشاره‌ای معکوس به اصطلاح «صفر تا شصت» است که معیاری برای سنجش قدرت اتومبیل‌ها به شمار می‌رود. این معیار در فارسی به «صفر تا صد» معروف است (شصت مایل معادل صد کیلومتر سرعت در ساعت). به همین دلیل در معادل فارسی به «صد تا صفر» ترجمه شد [مترجم].
[۵] akrasia
[۶] Hyperbolic Discounting
[۷] Hotel Rwanda: یک درام تاریخی با موضوع نسل‌کشی در رواندا [مترجم].
[۸] The Seventh Seal: یکی از فیلم‌های کلاسیک کارگردان مشهور اینگمار برگمان [مترجم].
[۹] The Hangover: یک کمدی بسیار مشهور [مترجم].
[۱۰] the divided self
[۱۱] Solar
[۱۲] Getting Things Done


1 50 51 52 53 54 67